به وان آب داغ نزدیک شد، چشم‌هایش را غبار لذتی پر می‌کرد- چقدر آرزو کرده بود که یکی از این وان‌‌ها را توی چادر سرد صحرایی خود در دشت داشت. درست در لحظه‌ای که یک پای خود را در آب فرو برد، برگشت و نگاهی به زنش انداخت که با یکی دو قدم فاصله پشت سرش می‌آمد. هنوز لبخند مردد را بر‌چهره داشت، اما بیشتر از لبخند به برق شیئ فلزی توجه کرد که زیر پارچه‌ی توی دستش بود. با آنکه شش‌دانگ حواسش به‌حمام بود و توی وان آب فرو می‌رفت،از سر کنجکاوی سربرگرداند تا ببیند شیئ فلزی توی دست زنش چیست. لابد توی این مدت طولانی که غایب بوده وسایل تازه‌ای اختراع شده بود- حتی برای حمام کردن. درست همان دقیقه دید که زنش بر‌او خیمه زده و آماده است تا آن پارچه را روی او بیندازد. فکر کرد این زنک دیوانه چه مرگش شده؟ کی شنیده که مردی پیش از حمام خودش را خشک کند نه بعد از آن. درست یک لحظه بعد از آنکه وحشتزده متوجه شد که آن پارچه در اصل تور است، حس کرد بازویش گرفت و در همان آن متوجه شد که زنش تبری کوچک در دست دارد. درد شدید سمت راست گردن و اولین فوران خون انگار با فریاد:«کشت!» در آمیخت که انگار از دهان یکی دیگر می‌شنید....
نویسنده: اسماعیل کاداره