پدرم پس از پرتو درمانى با کبالت روى لبه تخت نشسته بود و سرش را لاینقطع به علامت نفى تکان مى‏داد. دو ماه بعد از آن و چند روز قبل از پنجاه و ششمین سالروز تولدش، خود را از پنجره آپارتمانش در طبقه دهم به پایین پرت کرد.
تلگرافى از مرگش مطلع شدم و فورا نزد مادرم رفتم. با صورتى بى‏حرکت گفت، به چشم خود دید که پدرم چگونه تعادل خود را از دست داد. او از سر کار آمده و درست همان لحظه در آپارتمان را باز کرده بود. یکى از دم‏پایى‏‌های پدر در آپارتمان افتاد. مأمورین آتش‏نشانى آن یکى دم‏پایى و دندان مصنوعى‏اش را ـ به دلیل طلاى به کار رفته در آن ـ پیچیده در دستمالى برایش آوردند.
قبل از شروع مراسم عزادارى، گروهى مرد در یونیفورم‏هاى سیاه با تاج گل منتظر بودند. سپس بدون حرکت در مقابل صحن کلیسا نشستند. 
دو سنگ براق در ویترینِ بدون در دورانِ کودکى‏ام قرار داشتند. من با آن‌ها بازى نمى‏کردم، آن‌ها را در دست مى‏گرفتم و هرگز نتوانستم جلوى صداى آرامى را که به هنگام گذاشتن‏شان روى آینه ایجاد مى‏شد، بگیرم....
نویسنده: اشتفان کراوچیک