از مدرسه که بیرون آمدم، سر راه خانه، سری به کلیسا زدم که ببینم آدم‌‌ها باز گل‌هاشان را دور انداخته‌اند یا نه. ساختمان کلیسا ساختمان‌ زشتی بود با آجرهایی به کبودی جگر سیاه گاو، و بیرونش نرده‌‌های آهنی داشت با نوک‌‌های میخ‌دار. مادرم می‌گفت آنجا انگار بیشتر برای سردخانه ساخته شده تا جایی برای عبادت. این کلیسا به چشم من چیزی ناجور و ناخوشایند بود، مثل بوی گاز یا مثل گالش‌‌های لاستیکی خانم پارفیت، که آن طرف آن طرف خیابان می‌نشست و روز‌های بارانی به پا می‌کرد. ولی من راهی نداشتم جز این که بروم به گل‌‌ها سر بزنم. 
دروازه‌ی آهنی حیاط کلیسا را باز کردم و رفتم تو. ساختمان را دور زدم. پنجره‌‌‌های کلیسا بالا و بلند بود و روی دیوار‌ها تخته‌‌های سنگی نصب شده بود به یادبود مردگانی با اسم‌‌های عجیب و قدیمی- اسم‌هایی نظیر ادوین پیویا و گلایس بوکر. لابه‌لای کنده‌کاری‌‌های گرانیتی، چند ردیف برگ نازک توتون هندی، غمگین و غصه‌دار، نگاهم می‌کردند؛ ولی مریم‌گلی‌‌های پشت آن‌ها حرفی نمی‌زدند. مریم‌گلی‌‌ها با این که پردل و جرات‌اند، ولی در تخیل به طرز غمباری کم می‌آورند. 
بیرونِ درِ پشتیِ کلیسا سطل زباله بود. درش را برداشتم و توش را نگاه کردم. بله، روی تعداد زیادی لیوان مقوایی، سه تا سوسن پژمرده افتاده بود....
نویسنده: آلیسون پرینس