فرانسین روزی رَموک داشت. از آن روزهایی که وقتی آسانسورچی عصر به خیر می‌گوید، آدم دلش می‌گیرد، از آن روزهایی که آدم را وامی‌دارد که دو تا کبوتر بخرد. بارانی را تنگ خود می‌کشد، دوازده خیابان پیاده راه می‌رود تا به مغازه گل و گیاه و جانوران خانگی پرتلند برسد. از بنفشه‌‌های آفریقایی می‌گذرد، گیاهان یشمی را پشت سر می‌گذارد و از درخت انجیر چشم می‌پوشد، از توله‌‌های پشمالو و تازی رد می‌شود، هامستر و لاک‌پشت را هم ول می‌کند، به طوطی پر زرق و برق توی قفس وسط سالن هم توجهی نمی‌کند که جیغ می‌کشد: «هی آمیگو، هی آ میگو.»
چیزی که فرانسین می‌خواست، کبوتر بود، کبوترهایی با رنگ خاکستری که چشم را نیازارند. کبوتر‌ها را که می‌خرید دیگر نگران سکوت بیش از حد خودش نمی‌شد. صدای بق‌بقوی نرم آن‌‌ها توی گلوشان قل می‌خورد و برای جلب توجه جیغ و داد نمی‌کردند. شش تا از آن‌‌ها توی قفس بلندی روی میله نشسته بودند. نزدیک دیوار، دو تاشان سفید بودند، با خال‌‌های قهوه‌ای، بقیه خاکستری یا ته‌رنگی از ارغوانی. بالای قفس تابلویی آویزان کرده بودند، کبوتر طوقی هفت دلار و نود و نه سنت....
نویسنده: اورسولا هگی