مادرش مدت‌هایِ مدیدی بیمار بود. هیچ‌کس نگفته بود او می‌توانست بمیرد: نه پدر، نه برادرش.اما مدت‌‌ها بود که خبر مثلِ سوزشی در قفسه‌یِ سینه‌اش جای گرفته بود.
وقتی فهمید حتا گریه نکرد. او فقط آن‌جا نشست و از بیرون به خودش نگاه کرد: این‌جا دخترِ سیزده ساله‌ای نشسته که مادرش مرده. او اکنون به غریبه‌‌ها تعلق دارد. هر کلمه‌اش باید ازدهانِ یک فردِ بی‌مادر در آید، هر ژست‌اش باید فکر را بیدار کند: آدمِ بی‌مادر این‌طوری می‌جنبه. او پیوسته باید مادران هم می‌میرند را یادآوری‌ای کند. او این‌گونه می‌خواهد بیرونِ گود باشد. توسطِ چند تن از دوستانِ مادرش با ماشین آورده شد. آن‌‌ها می‌خواستند چند روزی از او مواظبت کنند. مدتی گذشت تا او پی برد که پدرش به دلیل ضعف و ناتوانی نمی‌توانست او را نزدِ خود نگاه‌ دارد. پدر می‌خواست تنها دورِ خانه راه برود و گریه کند. برادرش نیز به خانه‌یِ دوستِ نزدیکش فرستاده شد. او خود نمی‌خواست بهترین دوست‌اش را ملاقات کند. او می‌ترسید که اتفاقی که برایش افتاده، دوستش را بترساند: انگار که او خود به مرگ آلوده شده بود. شاید به زودی می‌توانستند همدیگر را ببینند. اما حال او تنها بود و نمی‌توانست نباشد....
نویسنده: اینگر اِدِل‌ فلت