داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

قتل مشکوک

آرشيو نظرات (0)
دسته : بروس هالند راجرز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خیلی خب این قتلی مشکوک است. مقتول توی مزرعه ی کنار جاده ی شماره 36 ایالات متحده افتاده است. دمر. صبح زود است. در افق سمت شرق جاده کپه‌ای ابر به چشم می‌آید اما آسمان بالای سر آبی است. آفتاب‌زده، اما هنوز پیدایش نشده. ببینید. دلم می‌خواهد شما این چیزهایی را که می‌خواهم ببینید. سمت غرب کپه‌ای ابر شکم داده بالای فلت آیرونز. گفتم که آسمان آبی است. اما گمان نمی‌کنم دقیقاً متوجه شده باشید. آبی روشن؟ آبی تند؟ از این فاصله قله لانگزپیک و مانت میکر را می‌بینی که برف‌پوش است و نور صبحگاهی آن را به رنگ نارنجی درآورده. 
می‌بینی؟ کوه‌های نارنجی روشن را توی زمینه آسمان آبی می‌بینی؟ ابرهای سنگین را می‌بینی که روی فلت آیرونز شکم داده؟ 
اصلاً می‌توانی حس کنی. آن نور برای کسی که وسط زمین ایستاده چه معنی دارد؟ البته آنجا کسی نایستاده. فقط جسد است. آن هم دمر افتاده. آواز چکاوک هم بلند می‌شود، آن‌ها فقط در حد خاصی از نور آواز می‌خوانند. در نور سحرگاهی یا کلاغ پر دم غروب. آوازشان این طور است سه نت آرام و کوتاه بعد چهچهه‌ای بسیار تند و پیچیده که اصلاً نمی‌توان وصفش کرد. صدا را فقط یک لحظه می‌شود توی ذهن مجسم کنی، بعد محو می‌شود....
نویسنده: بروس هالند راجرز

۱۰:۲۹:۳۵

قورباغه‌ی غول‌پیکر وسایه‌هایش

آرشيو نظرات (0)
دسته : بروس هالند راجرز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قورباغه‌‌ها وسط روز تشکیل جلسه دادند. یکی گفت: «دیگرغیرقابل تحمل است. حواصیل‌‌ها روز ما را شکار می‌کنند و راکون‌‌ها هم درشب.»
دیگری گفت:« بله، آنقدر بداند که اگر با هم باشند، آرامش از ما رخت برخواهد بست.»
«باید ازحواصیل‌‌ها بخواهیم که برکه را ترک کنند. آن‌ها را بیرون‌ می‌کنیم.»
هم‌قسم شدند «درسته حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم، حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
سروصدای آن‌ها توجه حواصیلی را که درآن حوالی ماهی می‌گرفت به خود جلب کرد. نزدیک آمد و گفت: «چه خبر شده؟ چه کسانی را باید بیرون کنید؟»
قورباغه‌‌ها به منقارش نگاه کردند که به شمشیری برای زخمی کردن قورباغه‌‌ها می‌مانست.
قورباغه‌‌ها یک‌صدا گفتند، «راکون‌ها. راکون‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
حواصیل گفت، «فکرش را می‌کردم همین را بگویید، پس درست شنیدم.» به سراغ ماهیگیری‌اش رفت....
نویسنده: بروس هالند راجرز

۱۰:۲۵:۰۹