از سال 1953 توی یه کیوسک مطبوعاتی کنار ایستگاه اتوبوس کار می کنم و از همون زمان چشم چشم می کنم که روزی دختر باب دلم رو توی همین ایستگاه پیدا کنم. اون موقعی که سر این کار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در دیوار اینجا تر و تازه بود. ارتشی‌هایی هم که از جنگ کره برمی‌گشتند دم کیوسک می‌ایستاند و سیگار می خریدند و من از همین‌ ‌ها با درجه‌‌ها و رسته‌‌های نظامی و نیروی دریایی و تفنگداران و گارد ساحلی آشنا شدم.
یه بار یه خیکی سفید پوست که ژاکتی قهوه ‌ای تنش بود خفتگیرم کرد. دو دندانی رو که توی دهانش بود به رخ ام کشید و لوله تفنگ چسب خورده‌اش رو روی سینه‌ام نشونه گرفت. من اصلا نترسیدم اما اون هر چی پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوری که من دیدم عین خودم آدم کله خری بود. می تونست خیلی راحت دخلم رو پشت پیشخون بیاره و همون چند دلار رو به جیب بزنه و بره پی کارش. همه مون از همین قماشیم. با این که تموم سیصد و بیست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بیشتر احساس ثرتمندی می کنم اما همچین که رفت زنگ زدم به پلیس....
نویسنده: تام هاوکینز