یکی بود، یکی نبود، مردی بود که با فیلی طرح دوستی ریخته بود. یک روز که توفان و باران سختی در​گرفته بود، فیل به دیدن دوستش رفت که خانه​ی کوچکی در گوشه​ای از جنگل داشت و به او گفت:«دوست عزیز، اجازه می‌دهی خرطومم را در خانه​ات جای دهم تا از شر این باران سیل​آسا در امان باشد.» مرد که وضعیت هوا را بحرانی دید گفت: بله، فیل عزیز، هر چند خانه​ام​​کوچک است ولی ایرادی ندارد، جا برای من و خرطوم تو است. ولی لطفاً خیلی آهسته خرطومت را بیاور تو.» فیل زبان به سپاسگزاری گشود و گفت: «لطف بزرگی در حق من کرده​ای. امیدوارم روزی جبران کنم.» حالا بشنوید بقیه​ی ماجرا را... 
فیل خرطوم خود را آهسته به درون خانه​ی کوچک مرد فرو برد، بیدرنگ کله​اش را هم داخل کرد و بعد همه​ی جثه​ی عظیم خود را وارد کرد و وسط خانه لمید و مرد را از خانه​اش بیرون راند و به او گفت: «دوست خوب من، پوست تو مقاومتر از پوست من است، از آن جا که در این خانه فضا به اندازه​ی کافی برای دو نفر ما نیست و تو مقاومتر هستی بهتر است تو در باران بمانی تا من در پناه این خانه محفوظ بمانم.»
مرد دید که فیل از راه دوستی چه بلایی سر او آورده شروع کرد به جار و جنجال راه انداختن....
نویسنده: جومو کنیاتا