داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

ببر مردم شناس

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولین روزی که به منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت: «صحیح نیست که من و تو برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را برای‌مان تهیه ببینند.»
یوز‌پلنگ پرسید: «چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»
ببر گفت: «خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم ...
نویسنده: جیمز تربر

۱۰:۴۹:۱۱

گرگ پشت در

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که در را کوبیدند خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقایی دم در است.
مادرش گفت: جاروفروش است.
پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: گرگ است، من دمش را می‌بینم.
مادر گفت: خرنشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست، و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ ...
نویسنده: جیمز تربر

۱۱:۱۳:۴۷

آقای مونرو از خفاش رندتر است

آرشيو نظرات (1)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقا و خانم مونرو امسال دیرتر از معمول هر سال به خانه‌ی ییلاقی خود رفتند، چون دنگ و فنک‌های کارشان در شهر آنها را خیلی مشغول کرده بود. چمن باغ بلند و در هم رفته بود، و تمام ویلا یک جور حال و هوای بیشه‌ها را پیدا کرده بود. آقای مونرو گفت آخیش و نفس راحتی کشید. و گفت‌: "امشب یک خواب حسابی می‌کنم." لباس کهنه و راحتی پوشید و در حالی که سوت می‌زد رفت و تمام درها و پنجره‌ها را امتحان کرد. بعد از آن آمد زیر آسمان و ستارگان ایستاد و چند لحظه‌ای از بوی خوش تابستانی لذت برد. ناگهان صدای جیغی از آشپزخانه به گوشش رسید.- از آن جیغ‌ها که زنش وقتی یک فنجان از دستش می‌افتاد می‌کشید.- آقای مونرو بزودی برگشت.
خانم مونرو داد زد‌: "عنکبوت! بکشش! بکشش!"
خانم مونرو اعتقاد داشت اگر عنکبوتی در خانه پیداش می‌شد اما آن را نمی‌کشتند شب آن حیوان بی برو برگرد سر و کله‌اش توی رخت خواب پیدا می‌شد. آقای مونرو به خاطر زنش عاشق کشتن عنکبوت‌ها بود....
نویسنده: جیمز تربر

۰۸:۱۰:۰۵

دیدار بابانوئل

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب کریسمس بود. خانه خیلی ساکت بود. هیچ موجودی، جنب نمی‌خورد. حتی موش‌‌‌ها هم بی‌حرکت بودند. جوراب‌‌‌ها را با دقت کنار بخاری آویزان کرده بودند. بچه‌‌ها چشم انتظار بودند تا با آمدن بابانوئل داخل جوراب‌‌ها پر از هدیه شود.
بچه‌‌ها در رختخوابشان بودند. رختخوابشان در اتاقِ نزدیک ما بود. من و ماما هم در رختخوابمان بودیم. مادر روسری‌اش را سر کرده بود. من هم کلاهم سرم بود. صدای حرکتشان را می‌شنیدم. ما هم تکان نمی‌خوردیم چون می‌خواستیم فکر کنند خواب هستیم.
بچه‌‌ها گفتند: پدر 
پاسخی نیامد. فهمیدند که من توی اتاق هستم و مشکلی وجود ندارد.
به روی تختشان کوبیدند و گفتند: پدر.
پرسیدم: چی می‌خواهید؟
گفتند: ما خواب شیرینی دیدیم....
نویسنده: جیمز تربر

۰۲:۱۰:۳۴