چند بار است در خواب می ‌بینم در خانه پدرم را که باز می ‌کنم،او با تکه چوبی تراش خورده و زمخت رو به ‌رویم ایستاده است. فکر می ‌کند من خیال دارم به زور وارد خانه ‌اش بشوم. عینک ‌اش را نزده است و در آن سرسرای تاریک گمان می‌ کند من دزد هستم. با تکه چوب می ‌خواهد جلوی مرا بگیرد. چوب را محکم در مشت‌ می ‌فشرد و تراشه ‌اش در کف دست او می ‌خلد. رهایش که می ‌کند روی پاهایش می ‌افتد.
از جیب حوله پالتویی او دستمال ‌های کاغذی بیرون زده است. زیر حوله پالتویی زیرشلواری خاکی رنگ و پیراهنی پشمی به تن کرده است. دست در جیب سمت راست می ‌کند و پول خرد‌‌ها را به هم می ‌زند.
می ‌گویم سلام.
می ‌گویم خوشحال‌ ام که می ‌بینمت، پدر.
بماند که در زندگی حتی یک بار هم او را پدر صدا نزده ‌ام....
نویسنده:‌ دیوید شیلدز