دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می‌کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می‌گذارد.
می‌گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می‌شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."
شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می‌دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی‌کنند.
زن بد جوری گریه می‌کند، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می‌برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می‌دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می‌برد، سعی می‌کند به صدای ضجه‌ای که از توالت می‌آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوار‌ها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می‌کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می‌زند و هر وقت او نگاهش می‌کند دختر فنجان‌ها را محکم به پیشخوان فلزی می‌کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می‌آید به او لبخند می‌زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می‌کرده...
نویسنده: سارا سالوی