ماریون پشت میز خود، درست زیر پنجره نشسته است و تکالیف مدرسه را انجام می‌دهد. وقتش رسیده است. بعد از ناهار و حدوداً از ساعت دو تا چهار، چهار و نیم. بستگی دارد. گاهی ماریون از پنجره به بیرون و آن بعد از ظهر گرفته و خاکستری ماه اکتبر نگاه می‌کند. از ساعت سه بیشتر از قبل، به بالکن خانۀ‌ سالمندان نگاه کرده است. بالکن، درست در دیدرس او قرار دارد. مدت‌هاست که گلدان‌‌های رنگی را به داخل برده‌اند. بالکن خالی است و از رطوبت می‌درخشد.
این دومین روز است که او نمی‌آید. پیرزنی در آسایشگاه آن‌طرف خیابان است. ماریون پیش خود او را "پیرزن پرندگان" می‌خواند. او هر بعد از ظهر در پاییز و زمستان، به پرندگان دانه می‌دهد. هر روز همان برنامۀ‌ همیشگی است: بین ساعت سه و چهار، همیشه بین ساعت سه و چهار، نه زودتر و نه دیرتر، در بالکن باز می‌شود. پیرزنی چاق که به دو عصا تکیه داده است -و همیشه با عصا‌ها یا دستگیرۀ در مشکل دارد -، تلوتلوخوران روی بالکن می‌آید. دو پای کج، به جسم چاق او آویزان هستند. گویی زیر وزنش خم شده باشند....
نویسنده: سوزانه کیلیان