ادهم یه کولی ترکه، معتادِ معتاد، türk cingenesi, kasimpasa belali، و فاتح اهل قونیه. رفیقیم. دوتائی راه می‌افتن برن حساب دستگاه‌‌های خودپرداز رو برسن. دور آلمان راه می‌افتن و خود‌پردازا رو خالی می‌کنن. بعد فاتح بر می‌گرده. کیل و ادهم به کار ادامه می‌ده. فاتح به ادهم چندتا نشونی به درد‌خور می‌ده، به‌اش می‌گه فلانجا و فلانجا دستگاه‌‌های به درد‌خوری هست و باید بری اونا رو خالی کنی. ادهم که البته می‌ره و گیر می‌افته. ماجرا از اینجا شروع می‌شه: ادهم به فاتح ‌می‌گه باید به‌اش پول بده، چون می‌دونه که اون پول داره، ده‌هزار مارک ‌می‌خواد بعنوان جبران خسارت. به هر حال ماجرا بالا می‌گیره. یه روز فاتح، برادر بزرگترش تولگا و من دوباره توی بازار کهنه‌فروشا نشستیم، بلند می‌شیم و می‌ریم بیرون، که من ادهم رو می‌بینم....
نویسنده: فریدون زعیم اوغلو