پدر و مادر یک پسر چهارده ساله منتظر بودند تا او با اولین دستمزد هفتگی‌اش به خانه بیاید. 
مادر، میز را چیده و مشغول بریدن چند تکه نان و کره برای چای بود.
او زنی کوچک، ترکه‌ای و با صورتی چروکیده بود که دامن و لباسی آبی به تن و پیشبندی سفید و شق و رق بر روی دامنش قرار داشت. او خسته به نظر می‌رسید و مرتب آه می‌کشید.
پدر روی مبل قدیمی کنار بخاری ولو شده بود. او نیز کوچک بود. چشمان آبی اشک‌آلودی داشت و سبیل‌هایی پرپشت که گاه‌گداری آن را می‌مکید.
آن‌ها به راستی فقیر بودند. اتاقشان گرچه تمیز، اما حقیرانه مبله شده بود و تکه‌‌های کلفت نان و کره، تن‌ها خوراکشان روی میز بود.
زن که مشغول آماده کردن غذا بود، گاه و بی‌گاه متنفرانه به شوهرش نگاه می‌کرد. مرد اعتنا نمی‌کرد....
نویسنده: لسی هالوارد