داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بیچاره آن مرحوم

آرشيو نظرات (0)
دسته : لوییجی پیراندللو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«بارتولینوفیورنزو» همان روز اول از نامزدش این‌طور شنید: 
- لینا، نه! در حقیقت اسم من لینا نیست. من کارولینا نام دارم. اما بیچاره آن مرحوم مرا لینا صدا می‌کرد و این اسم بروی من ماند.
بیچاره آن مرحوم « کوزیموتادی» شوهر اولش بود.
- خوب!
لینا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زیرا عکس کوزیمو هنوز بر دیوار مهمان‌خانه روبروی نیمکتی که بارتولینو نزدیکش می‌نشست قرار داشت، کوزیمو در این عکس بزرگ و زنده و طبیعی، تبسمی‌بر لب داشت و با کلاهش سلام می‌داد. بارتولینو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان می‌داد.
حتی یک ثانیه به فکر «لینا سارولی» نرسیده بود که این عکس صاحبخانه را از اطاق مهمان‌خانه بر دارد....
نویسنده: لوویجی پیراندللو

۰۹:۳۷:۳۷

جُنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : لوییجی پیراندللو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسافرانی که شبانه با قطار سریع‌السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایست‌گاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته‌ای بی‌شکل از واگن درجه دوم دودزده و دم کرده‌ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس‌نفس‌زنان و نالان با چهره‌ای رنگ پریده و چشم‌های کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآن‌ها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید: «حالت خوب است، عزیزم؟» ...
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: احمد گلشیری

۱۰:۵۱:۵۸

جُنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : لوییجی پیراندللو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت....
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: برگردان علی قانع

۱۲:۵۳:۲۳