شبی از شب‌های زمستان، در جنگلی مملو از رستنی‌های گوناگون، جایی در کوره راه‌های شرقی سلسله جبال کارپاتیان،1 مردی گوش به زنگ و چشم به راه ایستاده بود. گویی منتظر بود حیوان جنگلی درنده‌ای پیش رویش ظاهر شود و سپس در تیررس اسحله‌اش قرار گیرد. ولی شکاری که او چهار چشمی در کمینش ایستاده بود، از آن‌هایی نبود که بر اساس راهنمای شکار،2 قانونی و مناسب تعقیب باشد. اولریک فون گرادویتز3 جنگل تاریک را در پی دشمن قسم خورده‌اش می‌گشت.
زمین‌های جنگلی گرادویتز، فراخ و پر از شکار بود. اهمیت باریکه پرشیب چمنزاری که اطراف جنگل را پوشانده بود به خاطر شکاری که پناه می‌داد و امکانی که برای تیراندازی فراهم می‌کرد نبود، ولی در محدوده املاک صاحبش، با غیرت و تعصب بیشتری حفاظت می شد....
نویسنده: هکتور هیومونرو