ماشه تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابیهای وحشی به پرواز درآمدند و بالهایشان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد.
سه پرنده‌ای که با تیر زده بودمشان در لبه دریاچه تقلا می‌کردند ـ یکی از آن‌ها به رنگ خاکستری تیره بود، به اندازه یک کبوتر و دو تای دیگر کوچک‌تر و کم‌رنگ‌تر، که یارای پرواز نداشت.
یکی از آن‌ها نمرده بود، فقط از صدای تیر گیج شده بود. وقتی برش داشتم، نشانه حیاتی از خود نشان داد و چشمان ترسانش را باز کرد، و جیغ رقت‌باری کشید. با این جیغ و در پاسخ به آن، صدای بالهایی در آسمان طنین افکند. یک پرنده به نرمی به روی شانه‌ام نشست...
نویسنده: واختانگ آنانیان