در کافه‌ای در خیابان می‌نشیند. فوراً پا‌ها را روی هم می‌اندازد. زیاد وقت ندارد.
یک مجله‌ی مد را ورق می‌زند. والدینش می‌دانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.
برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی می‌کند، نمی‌گوید که بهترین دوستش است.
برای مثال، مردان می‌خندند و به او نگاه می‌کنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم می‌کنند.
کافه‌ی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً می‌داند که چه می‌خواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد....
نویسنده:‌ وولف ووندراچک