داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

خانه اشباح

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هر ساعت که بیدار می‌شدی، دری بسته می‌شد. آنها از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند، دست در دست هم، این طرف چیزی را جا به جا می‌کردند، آن طرف دری را باز می‌کردند، تا یقین کنند، زوج شبح‌وار.
زن گفت: «این جا رهایش کردیم.» و مرد افزود: «اما این جا نیز.» زن زمزمه کرد: «بالای پله‌هاست»، مرد به نجوا گفت: «و در باغ.» گفتند: «آرام باشیم»، «وگرنه بیدارشان می‌کنیم.»
اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. آه نه، «آنها دنبالش می‌کردند، دارند پرده را کنار می‌زنند.» شاید کسی بگوید و این چنین در صفحه‌ای بخواند و بعد اطمینان یابد: «اکنون آن را یافته اند،» قلم روی حاشیه می‌ماند. و سپس، خسته از خواندن، شاید برخیزد و خودش به جستجو برود، خانه سراسر خالی است، درها باز مانده‌اند، فقط کبوتران با خرسندی بغبغو می‌کنند و صدای ماشین خرمن‌کوب از مزرعه به گوش می‌رسد....
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۱:۴۹:۳۳

لباس نو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

میبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شک داشت، همان موقع که داشت شنلش را درمی‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آینه به دستش و وررفتن به برس و شاید تا حدی جلب توجه او به همه‌ی وسایلی که برای مرتب کردن و آرایش مو، صورت و لباس لازم است، که روی میز آرایش موجود بود، این شک را تأیید کرد این که سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت این شک قوت بیشتری گرفت و به او تلنگر زد، همین اعتقاد را داشت وقتی با کلاریسا دالووی احوال پرسی کرد، بعد یک راست به انتهای اتاق رفت، به کنجی تاریک که آینه‌ای آویزان بود و نگاه کرد. نه! درست نبود. و یک مرتبه همه‌ی آن بدبختی که می‌کوشید مخفی‌اش کند، نارضایتی همین احساسی که از زمان بچگی داشت، این که از دیگران پایین تر بود در او سربرآورد، بی‌امان، ظالمانه، با شدتی که نمی‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شد، آثار بارو یا اسکات را می‌خواند چرا که وای الآن همه از زن و مرد دارند فکر می‌کنند «این چیه که میبل پوشیده؟ چه زشت شده! چه لباس جدید بدترکیبی!» همان‌طور که پیش می‌آمدند پلک‌هایشان می‌پرید و سعی می‌کردند با او روبرو نشوند....
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۲:۲۷:۰۲

یک تصویر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۹:۱۰:۴۶

دوشس و جواهرفروش

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

الیوربیکن  در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک زندگی می‌کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه‌ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر کرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و کمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسکی‌ها و لیکورهای اصل شکم داده بود. و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقف‌های شیشه ای اتومبیل‌های مد روز متوقف در کنار جدول‌های باریک خیابان پیکادلی نگاه می‌کرد. نقطه ای مرکزی تر از این نمی‌شد تصور کرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یک سینی می‌آورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا کرده ی او را باز می‌کرد؛ با ناخن‌های بلند و تیز خود نامه‌های الیور را می‌گشود و ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۴:۱۸:۰۳

بخشی از رمان «موج‌ها»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خورشید بالا آمد. رگه‎‌های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَک‌های قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجک‌های تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگر‌های آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موج‌های خا‌لمخالی تیره‌شد؛ گودی‌های سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌‌های ماهی‌‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۶:۰۰:۴۱