داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

دن آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : میخاییل شولوخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ده روزی به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررس‌اش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدره شب‌ها پنهانکی می‌رفت پیش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمی‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبی که بیش از توانایی‌اش از گرده‌اش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌های برجسته‌اش را کبود کرده بود و چشم‌های خشک سیاه‌اش ته حدقه‌ی گود نشسته نگاه خسته‌ای داشت.
آکسینا دیگر بی آن‌که در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آن‌ور می‌رفت....
نویسنده: میخائیل شولوخوف

۰۳:۱۹:۲۱

دنِ آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : میخاییل شولوخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

... سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌ها درست‌ ته‌ خوتور است‌. در کوچک‌مال‌خانه‌‌اش به شمال‌ نگاه‌ می‌کند یعنی‌ به دن‌. یک‌ شیب‌ تند هشت‌ ساژنی‌ از وسطصخره‌‌های گچی‌ِ خزه‌ بسته‌ و... این‌ هم‌ ساحل‌ رود: فرش‌ ضخیمی‌ از گوش‌ماهی‌های‌صدفی‌ و، مغزی‌ِ خاکستری‌ رنگ‌ بریده‌بریده‌ی سنگریزه‌‌های آبشور و... بعد هم‌ جریان پَرکلاغی‌ و چین‌چین‌ِ دن‌ که‌ از باد می‌جوشد. 
سمت‌ مشرق‌، پشت‌ پرچین‌ ترکه‌بیدی‌ِ خرمن‌جا‌‌‌ها جاده‌ی آتامان‌‌‌‌ها است‌ وگُله‌به‌گُله‌ بته‌‌های دَرمَنِه‌ و علف‌‌های آجری‌رنگ‌ بی‌عار و سم‌کوب‌ شده‌ی لب‌ جاده‌ و، نیایش‌گاه‌ کوچکی‌ بر سر دو راه‌ی و، پشت‌‌اش استپ‌، پوشیده‌ در مِه‌ی رقیق‌ و گذرا. 
طرف‌ جنوب‌ زنجیره‌ی کوه‌‌های گچی‌ است‌ و در غرب‌‌اش خیابانی‌ که‌ میدان‌ رامی‌برد و تا علفزار‌های باتلاقی‌ِ کنار رود پیش‌ می‌رود. 
پراکوفی‌ مه‌له‌خوف قزاق‌ از اردوکشی‌ِ ماقبل‌ آخری‌ِ روسیه‌ به عثمانی‌ که‌برگشت‌ برای‌ خودش‌ زن‌ ترک‌ کوچک‌اند‌‌‌ام شال‌پیچ‌ شده‌یی‌ آورد که‌ صورت‌‌اش راقایم‌ می‌کرد و فقط‌ چشم‌‌های وحشی‌ِ غمزده‌‌اش را نشان‌ می‌داد آن‌ هم‌ به ندرت‌. نقش‌‌های رنگین‌کمانی‌ِ شال‌ ابریشمی‌‌اش و عطر ناشناخته‌ و غریبی‌ که‌ داشت‌، چشم‌حسودِ خاله‌زنک‌‌‌‌ها را می‌ترکاند....
نویسنده: میخاییل شولوخوف

۰۹:۲۳:۳۸