داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

راز و نیاز یک لاف‌زن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رو چارپایه نشست و گفت:
ـ حالا دیگه این سرهنگ پیر لاف زنم، اون‌جا تو ویرجینیا ـ مث آقای وینگلیف که قلم پامو زیر لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. یه شب زانو زده بود و استغاثه می‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و می‌خواست پیش از به ته خط رسیدن و رفتن به سرزمین موعود، التماس دعاشو با خدا درمیون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت: «خدایا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پیش از اومدن به حضورت، درست بمیرم. کمکم کن که با سیاپوستا به سروسامونی برسم. من تو تموم زندگی‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدایا، اگه من تو بهشت نمی‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سیاپوست که اون پایین منتظر دیدن منن، نمی‌رم. شنیدم که شیطون هم‌دست سیاپوستاست، اگه شیطون هم‌نشین سیاپوستا باشه، اونم می‌باس یه یانکی باشه، که دیگه از من محافظت نمی‌کنه....
نویسنده: لنگستن هیوز

۰۵:۰۵:۲۹

پاهام زندگی مخصوص خودشونو دارن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
ـ اگه می‌خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده‌م.
ـ من نمی‌تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
ـ با همین کفشا که من می‌پوشم، همین کفشایی که نه پوزه‌باریکه، نه صندلی گهواره‌ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می‌تونی بگی چه‌قدر رو پاهام وایساده‌م و چه‌قدر بار سنگین روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این‌که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می‌دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی‌ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
ـ منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته‌ی تو داره؟
ـ هرکاری که من می‌کنم به زندگی گذشته‌م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس....
نویسنده: لنگستون هیوز

۰۱:۱۴:۱۷

درباره نویسنده: لنگستون هیوز

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لنگستون هیوز (1902–1967) پرکارترین و شاید معروف‌ترین نویسنده‌ی سیاه‌پوست ادبیات مدرن امریکا بود. تنها شاعر سیاه‌پوستی که به طور کامل با درآمد حرفه‌ی ادبی طولانی و متنوع خود زندگی می‌‌کرد.
هیوز در «جابلین» ایالت میسوری متولد شد، اما بیش‌تر دوران کودکی‌اش را با مادربزرگش و در «لاورنس» ایالت کانزاس گذراند. سیزده‌ساله بود که مادربزرگش مرد و او به «لینکلن» ایالت ایلینویز رفت تا با مادرش زندگی کند. یک سال بعد، آن‌ها به «کلیولند» رفتند. در آن‌جا هیوز به دبیرستان رفت و سرودن شعر را آغاز کرد. بعد از اتمام دوره‌ی دبیرستان، پانزده ماه در «مکزیکو» با پدرش «که چند سالی ساکن آن‌جا بود ـ زندگی کرد. در همان‌جا زبان اسپانیایی را یادگرفت و شعر «سیاه‌پوست از رودخانه می‌‌گوید» را سرود، که در نشریه‌ی «کرایزیس» چاپ شد. در سال 1921 مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا رفت و دانشگاه را برای کار دوساله‌اش در دریا، رها کرد....
نویسنده: علی‌اصغر راشدان

۰۹:۵۲:۱۲

ساعت استراحت

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گفت :
- رییس من سفید پوسته.
گفتم :
- بیشتر رییسا سفید پوستن.
- سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
- من سیا نیستم من خودمم.
- خب، تو نماینده‌ی سیا که هستی ...
نویسنده: لنگستون هیوز

۱۰:۰۸:۳۷

می‌گی چرا؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا نکرده‌ام. یعنی اصلاً فکرشم نیستم. اما اون شب روراست گشنه‌م بود. اونم چه جور!
دوره‌ی کسادی بود و هنوز کارخونه‌‌های اسلحه‌سازی وا نشده بود تا دوباره پول‌‌‌‌ها به  جریان بیفته. هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود. 
داشتم می‌ون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد می‌شدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنه­ش بود جلومو گرفت و گفت: 
- می‌گم‌ها... داداش!... نمی‌خوای پول و پلهای گیرت بیاد؟ 
گفتم: چرا که نخوام؟ به ! حرفا می‌زنی! اما آخه چه جوری؟
گفت: "یکی رو لخت می‌کنیم. اولین سفیدپوستی رو که از تو یکی از این کاباره‌‌‌‌ها دربیاد و پولدارم باشه، بیخ خرشو می‌چسبیم و ...
نویسنده: لنگستون هیوز

۰۷:۴۹:۲۶