داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بئا و برادر پرنده‌اش

آرشيو نظرات (0)
دسته : جین ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پرستار گفت: «برادرت همین الان رفت.»
بئا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «پس زیاد نمونده.»
ساعت شش بود؛ ساعات ملاقات از شش تا هشت بود.
پرستار گفت: «اجازه نداشت بره تو. تا وقتی که بیرون نیومده بود، ندیدمش.»
بئا برگه را امضا کرد و به سمت آسانسور رفت. آسانسور نرم و بی‌صدا حرکت می‌کرد. با خودش فکر کرد برای بیمارستانی که در ۱۹۲۰ ساخته شده، عالی است.
راهرو تمیز به نظر می‌رسید، گرچه می‌دانست نیمه‌ی سبز تیره‌ی دیوار که به اندازه‌ی قد یک پسربچه بود و نیمه‌ی سبز روشن که از ارتفاع سر پسربچه تا سقف امتداد داشت، برای پوشاندن کثیفی انتخاب شده‌است. قبل از این‌که او به دنیا بیاید، این دیوارها سفید و به طرزی معصومانه تمیز بودند و این سالن‌ها به جای این که بوی خوشبو کننده‌ی محیط بدهند، بوی مایع ضدعفونی می‌دادند....
نویسنده: جین ولف

۰۷:۰۳:۵۰

نزاع زیر درخت

آرشيو نظرات (0)
دسته : جین ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فضانورد گفت: «شب کریسمسه، فرمانده رابین. بهتره بری بخوابی وگرنه بابانوئل نمیاد.»
مادر رابین گفت: «درسته رابین، دیگه وقته شب به خیر گفتنه!»
پسرکِ پیژامه آبی سری تکان داد، ولی تلاشی برای بلند شدن نکرد. خرس هم که راه رفتنش اردک‌وار و بامزه بود گفت: «منو بوس کن!» و از کنار درخت عبور کرد، دستش را دور گردن رابین حلقه کرد و ادامه داد: «ما باید به تخت خواب بریم، منم میام.» 
این جمله‌ای بود که او هر شب تکرار می‌کرد.
مادر حیران و ناامید سرش را تکان داد وگفت: «بهشون گوش کن برتا! نگاش کن؛ مثل یه شاهزاده‌ی کوچیکه که یاراش احاطه‌اش کرده‌اند! وقتی بزرگتر بشه ...
نویسنده: جین ولف

۰۴:۳۲:۳۰