مرسدس بلند و سیاه با سر و صدای زیاد از میان مه جاده‌ی جنوب دژون [۱] سر بیرون آورد. قطرات سرد آب بر روی شیشه‌ی جلوی‌ مرسدس می‌ریخت. هورست فن‌رانکه [۲] کیف نظامی‌اش را به کناری گذاشت و همان طور که ستوان یکم شاخه‌ی نظامی اس‌اس، آلبرت فیشر [۳] رانندگی می‌کرد، با عینکی که تا نوک بینی‌اش پایین آمده ‌بود، با دقت نقشه‌ی گسترده‌ روی پایش را می‌خواند. فن‌رانکه نفسش را بیرون داد و گفت: «۳۵ کیلومتر، نه بیشتر.»
فیشر گفت: «گم شدیم. تا الان ۳۶ کیلومتر اومدیم.»
«نه دقیقاً اون‌قدر. دیگه باید هر لحظه برسیم.»
فیشر اول موافقت کرد، اما بعد سرش را به علامت نفی تکان داد. گونه‌ی بلند و استخوانی‌ و بینی نوک تیزش مؤید لباس‌ فرم سیاه با جمجمه‌های نقره‌ای منصوب بر یقه‌ی تنگ و محکمش بود. فن‌رانکه لباسی گشاد و خاکستری به تن داشت؛ او معاون وزیر تبلیغات بود که حالا کار پیک را انجام می‌داد....
نویسنده: گرگ بیر