داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

خدای لاغر و رنگ پریده

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.
اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.
«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۷:۲۰:۱۷

فیل‌های نپتون

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۵۲:۵۰

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ
سیلویا همیشه مواظب من است.
*
می‌گوید: «مشکل پوستیه.»
می‌گویم: «این یه زیگیله.»
می‌گوید: «این یه مشکل پوستیه و تو میری دکتر و تا وقتی که چیزی برای این به تو نداده، به من دست نمی‌زنی.»
پس من می‌روم دکتر و او چیزی برای درمان آن به من می‌دهد، اما سیلویا به هر حال من را مجبور می‌کند تا در اتاق مهمان‌ها بخوابم.
*
می‌گوید: «مایرون، تو سبز شده‌ای.»
می‌پرسم: «منظورت اینه که جوونه زدم یا اینکه می‌خوای بگی قیافه ام جوریه که انگار با خوردن سالاد تن ماهی تو مسموم شده‌ام؟»
می‌گوید: «منظورم اینه که دقیقا همرنگ چمن شده‌ای.» ...
نویسنده: مایک رسنیک

۰۸:۴۸:۴۶

غرغر‌های خانم هود

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بله، خانم گروبنیک. این یه سری جدید از کاشیه. پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اون‌ها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.
همین هفته‌ی پیش اون‌ها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اون‌ها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، می‌تونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمی‌تونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!‌
فکر می‌کنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!
من شکایت نمی‌کنم... اما نمی‌دونم چه کاری کردم که حالا باید چنین پسری داشته باشم. می‌دونی، من مطمئنم که اون‌ها بچه رو عوض کردن، واقعاً به این اعتقاد دارم. 26 ساعت درد زایمان رو تحمل کردم، اما برای چی ...
نویسنده: مایک رسنیک

۱۱:۴۰:۲۸

سفرهایی به همراه گربه‌هایم

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پشت گاراژ یکی از همسایه‌ها پیدایش کردم. آن‌ها بازنشسته شده بودند و داشتند به فلوریدا نقل مکان می‌کردند و صلاح را در آن دیده بودند که به جای پرداخت پول حمل وسایل تا جنوب، بیشترشان را به فروش بگذارند.
آن موقع من یازده ساله بودم و بین آن وسایل، دنبال یک کتاب تارزان، یا یکی از داستان‌های حماسی «هوپ الانگ کسیدیِ» کلارنس مالفورد، یا (اگر حواس مادرم جای دیگری بود) یکی از کتاب‌های ممنوعه‌ی میکی اسپیلین می‌گشتم. آن‌ها را هم پیدا کردم و آن‌وقت بود که حقایق تلخ دنیا، پیدایشان شد؛ قیمت هر کدامشان 50 سنت بود (یک دلار تمام برای به شدت مرا ببوس) و تمام دارایی من یک سکه پنج سنتی بود. این طور شد که من بیشتر گشتم، تا بالاخره تنها کتابی را که در وسعم بود، پیدا کردم. اسمش بود: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم» و اسم نویسنده‌اش «بانو پریسیلا والاس». پریسیلا نه، بانو پریسیلا! سال‌های سال فکر می‌کردم «بانو» اسم کوچکش باشد....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۴۴:۲۶

شاهزاده‌ی زمینی

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی‌ که لیزا مرد، احساس کردم که روحم از بدنم بیرون کشیده شد و آن‌چه که باقی ماند به اندازه گردی که به جهنم پاشیده شود ارزش نداشت. تا به امروز من حتی نمی‌‌دانم که او به چه دلیل مرد، دکتر‌ها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آن‌ها را پس زدم. او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمی‌‌گفتم یا او را لمس نمی‌‌کردم، هرگز میلیون‌ها چیز بی‌اهمیت را با او سهیم نمی‌‌شدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت. من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم.
من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من روز‌شماری کرده بودیم تا سرانجام بتوانیم تمام وقت‌مان را باهم بگذرانیم- و به فروختن خانه و نقل مکان به یک جای کوچک‌تر هم فکر کردم اما در خاتمه نتوانستم این کار را انجام بدهم....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۱۴:۲۵

تکرار با فاصله

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین باری که دیدمش داشت در پارک راه می‌رفت. من مثل هر روز صبح، روی نیمکتی نشسته بودم و داشتم روزنامه می‌خواندم. البته آن موقع توجه زیادی به‌اش نکردم؛ فقط همین قدر که متوجه شباهتش بشوم. 
دفعه‌ی بعدی توی فروشگاه بود. داشتم مقداری قهوه و شکر و این‌جور چیزها برمی‌داشتم که دوباره دیدمش و این‌بار توانستم نگاه بهتری به‌اش بیاندازم. اولش فکر کردم که چشمانم فریبم می‌دهند؛ چون این اولین باری نبود که در این هفتاد‌وشش سال عمر این کار را می‌کردند.
دو شب بعد در رستوران ایتالیایی وینچنزو بودم که تقریبا به مدت چهل سال، رستوران ایتالیایی محبوب من بوده و دوباره، او هم آن‌جا بود. این بار نه تنها آن‌جا بود، بلکه لباس آبی مورد علاقه‌ی مرا هم به تن داشت. البته دامنش قدری کوتاه‌تر بود و آستین‌ها هم قدری متفاوت بودند، ولی با این حال همان لباس بود....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۵۳:۱۹