«خوب آقای کانینگام، پس تو ما را گذاشتی رفتی.» صدای مالمزون از معمول خشن‌تر بود. حتا با در نظر گرفتن اغتشاش هدفن و نویز ایستای همیشه حاضر ستاره‌ی دنب. «خوب این خیلی بد است. اگه این دور و ورا می‌ماندی حداقل یک جایی ولت می‌کردیم که بتوانی زنده بمانی. حالا می‌توانی این‌جا بمانی و کباب شوی. و امیدوارم آن‌قدر زنده بمانی که ببینی ما می‌رویم... آن هم بدون تو!»
لیرد کانینگام به خودش زحمت جواب دادن نداد. قطب‌نمای رادیویی سفینه باید هنوز در حال کار باشد و اگر دستیاران سابقش مسیر درستی برای شروع جستجو به نظرشان برسد، امکان داشت برای به دام انداختنش به راه بیافتند. کانینگام از سرپناه فعلی‌اش به قدری راضی بود که اصلاً دغدغه‌ی تغییرش را نداشت. فاصله‌اش تا سفینه‌ی به زمین نشسته به زور نیم مایل می‌شد. در غاری بود که به اندازه کافی عمق داشت تا سرپناهی در برابر اشعه‌های دنب، بعد از طلوعش، باشد....
نویسنده: هال کلمنت