در ابتدا، به هیچ وجه اجازه نداشتم داستان سایلنزیا را بازگو کنم؛ به هیچ شکل و به هیچ کس. اما حالا، انجمن را متقاعد کرده‌ام که از بازگو کردن آن خسارتی وارد نمی‌شود. مردم بالاخره درباره‌ی سایلنزیا چیزهایی می‌شنوند و یقیناً یک داستان مجاز که نام مکان‌ها و شخصیت‌هایش عوض شده است، بهتر از داستان‌پردازی‌های افسار گسیخته است.
داستان از روزی شروع شد که تصمیم گرفتم ادیث را ترک کنم. او از این موضوع خبر نداشت؛ حتی بو هم نبرده بود، ولی من تصمیمم را گرفته بودم.
البته همسر خوبی بود، اما امان از سر و صداهایی که راه می‌انداخت! دیگر طاقتم طاق شده بود: سرکوفت‌هایش از این که من چیزی بیش از یک معلم تندنویسی مدرسه‌ی بازرگانی نیستم؛ خنده‌ی تیزش که مثل صدایی بود که یک نفر با ناخن‌های بلند از روی ...
نویسنده: آلن نلسون