داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

نبش‌ِ قبر

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم که غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: تو هم با ما بیا!
دکتر باران به غفور و بعد به من نگاه کرد. از جوانی تو خاطرم مانده بود که نباید در هم‌چین موقعی چیزی بپرسم. دکتر باران گفت: شاید سروکلۀ موسی پیدا بشود.
غفور گفت: پیداش نمی‌‌شود.
دکتر باران که پیشانی‌اش را چین انداخته بود گفت: اما...
غفور گفت: من ازش خواستم نیاید. تو این چند وقت زیادی به‌اش دردسر داده‌ایم.
سعدون از پله‌های طبقۀ بالا آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا کرده بود و شال‌ِ پشمی ِ قرمزی دورِ گردن‌اش انداخته بود. بی‌‌آن‌که نگاه‌مان کند در را باز کرد رفت تو‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم برف افتاده و زمین سفید می‌زند. دکتر باران رو کرد به ...
نویسنده: محمد بهارلو

۱۲:۱۶:۰۰

راه دور

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن گفت: «می‌آییم، همین امروز فردا. خاطرت جمع‌ باشد. اگر دست من بود تا حالا راه‌مان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود می‌آمد. حمید هم خوب است... بچه‌ها؟ نه. مدرسه تعطیل است. باز نشد که تعطیل بشود. همه جا دارد تعطیل می‌شود. هوا؟ گرم است... چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داریم. پدربزرگ، همان‌طور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش... ها. نمی‌دانم به فکر کدام‌شان باشم. تو این الم‌سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها، می‌‌رود لب شط. نمی‌دانم والله. می‌رود ببیند چه خبر است‌... نه، به خرجش نمی‌‌رود. خودت می‌‌شناسیش که. دستش را می‌زند پر ِ کمرش می‌‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت. هرچه می‌گوییم پدربزرگ این‌که طوفان نیست. بعد همان حرف‌ها... حرف‌های همیشگی. من که زبانم مو درآورد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۳۹

انتَ عُمری

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی از در آمد تو برگشتیم. روی سینۀ پاهاش به طرف ما می‌‌آمد که پشت میزِ وسط نشسته بودیم. لنگر برمی‌‌داشت. چشم هاش سرخ بود و موی سرش کوتاه و مجعد. آشوت گفت: دیر آمدی امشب آقا سیاه پور.
سیاه پور که سرش بالا بود به طرف پیش‌خان برگشت: ژرژ نیامد این‌جا؟
آشوت گفت: کدام ژرژ؟
سیاه پور گفت: ژرژ عکاس.
آشوت گفت: بگو ژرژ گریک. ژرژ بد گریک. او دیگر نمی‌‌آید این‌جا. شلوار مرد که دو تا شد فکر زن نو می‌‌افتد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۳۷:۵۸

جلو قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که ...
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۲:۳۲:۵۶

خواب به خواب

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

محمد بهارلو انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گمانم اولش روى پیشانى، میان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏دیدم. کشیدش پایین تا گوشه لب‏هایم. بعد که بوى خنکِ گلِ میخک هم توى بینى‏ام پیچید پلک‏هایم را باز کردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلک‏ها دیدم که روى صندلىِ گهواره‏اىِ خیزرانى نشسته؛ همان‏جایى که شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاریک بود.
- داشتى تو خواب گریه مى‏کردى.
با پشتِ انگشت گونه ‏ام را مالیدم. خیس نبود. خنده روى لبش بود. شاید داشت شوخى مى‏کرد. سرم سنگین بود. از قرص‏هایى بود که خورده بودم. به چراغِ سقف که حبابش شکسته بود اشاره کرد و گفت: 
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۱۸:۴۲

قسمتی از رمان «عروس نیل»

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۲۸

عُقلای‌ِ مجانین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

می‌دانم باز هم با این حرف‌ها خسته‌ات می‌کنم. ما همه‌مان داریم مثل‌ِ هم می‌شویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخروعاقبت‌مان این باشد. منوچهردیوانه را یادت می‌آید؟ بهش می‌گفتیم منو دیوانه. قیافه‌اش الان جلوِ چشمم است. همیشه‌ی خدا پیشانی‌اش ورم داشت. ورم که نبود، مثل‌ِ زانوی‌ِشتر پینه بسته بود. از بس سرش را می‌کوبید به زمین. می‌ماندم حیران که چرا خون نمی‌آید. دعایی بود. می‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سید فرج‌الله براش حرزِجواد نوشته. حتماً یک حکمتی در کار بود. آن جور که او پیشانی می‌کوبید به ‌زمین حتی صداش دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد باید استخوان خُرد می‌شد یا جمجمه می‌شکافت. اگر سرش مو داشت باز یک حرفی. شاید کمی ‌جلوِ ضربه را می‌گرفت. وقتی پیداش می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادی می‌رساند جمع‌مان جور بود. ازسرِ خیابان‌ِ یک تا مسجدِ بوشهری‌ها هرچه بچه بود راه می‌افتاد تو کوچه. تو نمی‌آمدی....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۲:۰۶:۱۹

سالی‌ دو ماه‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی‌ که‌ پشت‌ِ میز پیشانی‌ را روی‌ِ دست‌هایش‌ گذاشته‌ بود با صدایِ باز و بسته‌ شدن‌ِ در سر بلند کرد و چشم‌هایش‌ را مالید.
کاری‌ داشتی‌؟
مردِ تازه‌وارد، که‌ یک‌ پاکت‌ِ بزرگ‌ دستش‌ بود، گفت:‌ احمد هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز گفت‌:‌ کدام‌ احمد؟
مرد پاکت‌ را روی‌ِ میز گذاشت‌: مگر چند تا احمد این‌جا هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز به‌ گردن‌ِ بطری‌ها که‌ از پاکت‌ بیرون‌ زده‌ بود نگاه‌ کرد: با آقای‌ِ پاک‌روان‌ کار داری‌؟
مردِ تازه‌وارد خم‌ شد روی‌ِ میز و توی‌ِ چشم‌های‌ِ مرد گفت‌: با احمد کار دارم‌، احمدلُختی‌، احمدشیطان‌. بگو باقر، آقاباقر، آمده‌.
لحظه‌ای‌ در چشم‌های‌ِ هم‌ خیره‌ ماندند. مردِ آن‌ طرف‌ِ میز زیرپیرهن ‌ِرکابی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و دست‌هایش‌ پُر مو بود. پا شد آرام‌ به‌ طرف‌ِ درِ کوچکی‌ رفت‌ که‌ جلوش‌ پرده‌ای‌ از مُهره‌های‌ِ رنگ‌‌شدی‌‌ خیرزان‌ بود. وقتی‌مهره‌ها را کنار زد یک‌ زنگولی‌‌ برنجی‌، که‌ بالای‌ِ در به‌ نخی‌ آویزان‌ بود، صدا کرد....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۹:۰۷:۱۶

دکه‌ی خورشیدو

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی که‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شیشه‌ی‌ پنجره‌ را کشید پایین‌ سیگارش ‌را از میان‌ِ دو انگشت‌ پراندروی شانه‌ی‌ جاده‌. نگاهش‌ به  پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود که‌ دو‌ طرف‌ نرده‌‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی پل‌، سرِ چوب‌‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.
ـ به آب‌ نگاه ‌کن‌!
مرد واسوخت‌های که‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و به  نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌کرد رویش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد به ‌اش خیال‌‌ کردم‌‌ عوضی می‌‌بینم‌.
سرِ پُل‌ که ‌رسیدند راننده ‌از سرعت‌ جیپ‌ کم‌ کرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌‌‌‌ها و علف‌‌های بلند پوشیده ‌شده‌ بود و جریان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به  جنوب‌ می‌رفت‌. باد روی پهنه‌ی رودخانه چین‌‌های ریز میانداخت....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۹:۰۵:۴۹

هفت سین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پتو را از روی صورتش‌ کنار زد. سر برگرداند و به  ساعت‌، که‌ روی‌ِ می‌زبود، نگاه‌ کرد. دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخه‌ی‌ تلفن‌ را، که‌ بالای‌ِ سرش ‌بود، وصل‌ کرد. پا شد دستش‌ را به  دیوار گرفت‌. یک‌ لحظه‌ چشم‌ه‌اش را بست‌. پرده را کنار زد به  کوه‌‌های مه‌گرفته‌ی دوردست‌ نگاه‌ کرد. هوا ابری بود و باد می‌‌وزید. اجاق‌ِ‌ را روشن‌ کرد و کتری‌ را، که‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت، روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی حم‌‌‌ام شیرِ آب‌ِ گرم دوش‌ را باز کرد. صبر کرد تا بخار حم‌‌‌ام را گرم‌ کند. بعد لباس‌ه‌اش را درآورد زیرِ دوش ‌رفت‌ و به  گردن‌ و دست‌‌‌‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. کف‌ِ دست‌ِ راستش‌، که‌ صابونی‌ بود، روی آینه‌ی بخارگرفته‌ی‌بالای‌ِ دست‌شویی‌ مالید و بعد کفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۳۴:۴۵

تابوتی بر آب

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جاشوی سیاه‌سوخته‌ای که‌ روی سینه‌ی‌ لنج‌ واایستاده‌ بود به  آسمان‌ نگاه ‌کرد و گفت‌: هوا دارد باز می‌شود. 
ناخدا بال‌ِ چفیه‌ را از روی پیشانی‌‌‌اش کنار زد و گفت‌: تو قبله‌ هنوز لکه‌‌های ابر هست‌. اما راه‌ می‌‌افتیم، وگرنه می‌خوریم به  شب‌. صلوات‌ بفرستید!
مسافر‌های روی عرشه‌ صدا به  صدا انداختند و صلوات فرستادند. یک‌ ساعت‌ بود سوار لنج‌ شده‌ بودیم‌ و انتظار می‌کشیدیم تا ژاندارم‌‌های ساحلی‌ اجازه بدهند راه بیفتیم. آدم‌‌هایی که‌ تو لنج‌ جاشان‌ نشده‌ بود روی اسکله‌ی‌ چوبی‌تنگِ هم واایستاده ‌بودند و چشم‌ْچشم‌ْ می‌کردند تا کسی‌ از روی عرشه پیاده شود و ج‌اش سوار شوند. از کله‌ی‌ سحر، تو صفی‌ بلند، از جلوِ عمارت‌ِ گمرک‌ تا دَم اتاقک‌ِ نگهبانی‌، که‌ سر اسکله‌ بود، پابه‌پا می‌کردیم تا نوبت‌مان برسد. لنجِ اول‌، که‌ بزرگ‌تر بود، با صدوبیست‌ مسافر، سر ظهر، به  طرف‌ِ جزیره‌ راه‌ افتاده‌ بود. بعد از ما لنج‌ِ دیگری حرکت‌ نمی‌‌کرد، و مسافر‌‌‌ها تا صبح‌ِ روزِ بعد باید صبر می‌کردند. 
سربازی که‌ سرش‌ را با تنزیب‌ بسته‌ بود به  جاشوی دیلاقی‌ که‌ جلوِ اتاقک‌ ناخدا وایستاده‌ بود گفت‌: ای‌ بابا، چُس‌مثقال‌ راه‌ که‌ این‌همه‌ دَنگ‌وفنگ‌ ندارد. 
جاشو گفت‌: پدر بیامرز، هیچ‌کس غیراز خودِ خدا نمیداند عمر هم‌چین سفری چه‌قدر است‌. رسیدن یا نرسیدن‌مان هم دست اوست....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۴:۲۶:۵۸