اولین دفعه‌ای که صدا را شنید، آن فریاد سوزناک مانند شیون یک زندانی زیرشکنجه به گوش می‌رسید. موهای پشت گردنش سیخ شدند. انگار گلویش را در دره‌ی عمیقی صاف کرده باشد تا پژواکش همچون پژواک یک نعره بازگردد.
والت روزها بود که مست می‌‌کرد، و در این مدت، تنها چند ساعت خوابیده بود. به شدت خسته و کوفته بود و تقریباً به اندازه‌ای مست بود که دوباره احساس هوشیاری بکند. یک عیاشی تمام عیار ذهن را به حال غریبی در می‌آورد. به خودش آمد و دید دارد دور خودش می‌چرخد. می‌‌دانست هیچ‌کس در خانه نیست. زنش بچه، وسایل خانه و تقریباً همه چیز را با خود برده بود. که یا چه چنان صدای وحشتناکی از خود درآورده بود؟ شاید سگ یکی از همسایه‌ها ...
نویسنده: هری شانون