بازرس دفترچه‌ی یادداشتش را کنار گذاشت و گفت: «وضع پیچیده‌ای است، آقای لمان. قضیه‌ی عجیبی است.»
رئیس انستیتو پاسخ داد: «من که این طور فکر نمی‌کنم.»
«جداً؟»
«بله، از نظر من همه چیز مثل روز روشن است.»
صدای رئیس انستیتو خشک بود و چشمانش با دقت میدان خالی و غرق در نور خورشید را از پشت پنجره می‌کاوید. دیر زمانی بود گردنش درد گرفته بود. در میدان هیچ چیز خاص و جالبی به چشم نمی‌خورد. با وجود این، رئیس انستیتو نگاه از میدان برنمی‌داشت. گفتی می‌خواست بدین‌سان اعتراضش را به دخالت بازرس ابراز کند. رئیس مردی جوان و مغرور بود و به خوبی می‌دانست منظور بازرس چیست. اما به او حق نمی‌داد در این جنبه از قضیه دخالت کند. از پافشاری ملایم بازرس لجش می‌گرفت و با خشم به خود می‌گفت: می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد....
نویسنده: آ. و ب. استروگاتسکی