چراغ مهتابی روی دیوار پلک زد و روشن شد.
زن پرسید: برگشته‌ای؟
مرد گفت: آره
زن گفت: کجا فرستادیش؟
مرد چیزی نگفت، در را پشت سرش بست و کلید را در قفل چرخاند، کاپشن خیس را به  جالباسی کنار در آویزان کرد و به  طرف پنجره رفت، زن پتو را از سر شانه‌هایش پائین کشید. چند طره موی سیاه و به  هم چسبیده را از جلو صورتش پس زد و گفت:
- چه سر و صدایی راه انداخته بود، لابد خیلی وحشت کرده بود.
- نگران است، نگران من، خودش و بچه‌ها، می‌ترسد حضور تو کار دستمان بدهد.
زن گفت: من که همان اول گفته بودم، آمده‌‌‌‌ام فقط یک نظر ببینمتان....
نویسنده: انوش صالحی