داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

سار بی‌بی خانم

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«بی‌بی آمد! بدو آمد!»
سار بی‌بی خانم روی لبی‌ طشت رختشویی نشست و دو تا نوک محکم تو پرهای پف کردی‌ سینه‌اش زد. بعد با عجله سرش را چرخاند و پشتش را نوک زد. سرش را کج کرد و توی چشم‌های بی‌بی خانم نگاه کرد و گفت: «آمد! بی‌بی آمد!»
بی‌بی خانم دستش توی آب صابون بود و به پرنده گفت: «از کنار طشت پاشو خانمچه - آب صابون می‌پره تو چشات - پا شو عزیزم، پا شو.»
سار، روی کنگره‌های لبی‌ طشت جفتک جفتک زد و کنار ساق دست بی‌بی خانم ایستاد -با کلی‌ کج و با اصرار توی چشم‌های بی‌بی خانم خیره شد و تکرار کرد: «آمد! بی‌بی آمد! بدو آمد!»
ماه منظر خانم، همسایه بی‌بی، که کنار چاهک چندک زده بود و بهت‌زده سار را نگاه می‌کرد، گفت: ...
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۷:۲۰:۴۴

سگ‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خانه در محله‌ی پرت و دور افتاده‌ی شمیران قرار داشت. با آنکه نشانی پر طول و تفصیلی در دست داشتیم و می‌دانستیم که میدان اسم جد صاحبخانه و خیابان نام پدر بزرگش و کوچه لقب پدرش را دارد، مدتی از وقتمان صرف پیدا کردن محل شد. این اسامی پر طمطراق را کسی نشنیده بود و مجبور شدیم از تمام عطاری ها و بقالی های آن حول و حوش راهنمایی بخواهیم. بالأخره به هر زحمتی بود خانه را پیدا کردیم.
پیشخدمت مرتب و مؤدبی در را باز کرد و سلام غرایی داد و ما را به داخل عمارت برد. از راهرویی که مثل صندوقخانه های قدیم از اثاث کهنه و بی مصرف انباشته بود، گذشتیم. داخل اطاقی شدیم که به مهتابی نسبتاً وسیعی راه داشت. اسباب اطاق هم کهنه و قدیمی بود و آشکارا روزگار بهتر و پر جلالتری را پشت سر گذاشته بود. اینجا هم مثل دکان سمساری مملو از اشیاء دست و پاگیر و بد قواره بود. اطاق بوی نا می‌داد....
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۱۰:۰۳:۰۸

بعد از روز آخر

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لباس پشمی‌پوشیده بودی وموهای اطلسی مشکیت را بالای سرت جمع کرده بودی. می‌دانستم نگرانی. از چشم‌هات می‌دانستم . همیشه با چشم‌هات حرف می‌زنی.از خیلی بچگی. وقتی شاد بودی - وچقدر کم شاد بودی- سیاهی چشمت درشت می‌شد وسفیدیش آبی می‌زد، ووقتی نگران بودی چشم‌هات گود می‌نشست. خودت نمی‌دانی . کنارم نشستی . گفتم: "نگرانی؟"
گفتی: "آره"
خندیدم وعینک آفتابیم را زدم که اگر اشگم سرازیر شد متوجه نشوی.
گفتم : "قول می‌دم هیچ کارخل خلی نکنم . خیلی عاقل تر شده ام."
گفتی: "خیلیم نه . ولی قول دادی..."
گفتم: "شب ها زود می‌خوابم . عصبانی نمی‌شم. شوهر نمی‌کنم خوب شد؟"
گفتی: "دارم جدی حرف می‌زنم."
گفتم: "پس می‌خوای دیر بخوابم؟ شوهر کنم؟" ...
نویسنده: مهشید امیر شاهی

۰۸:۲۲:۰۳

آغا سلطان کرمانشاهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌کند، دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتی فایده ندارد که بگویی: “حرف نزن” - چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد. آنوقت می‌پرسد، “هَه؟ با منی رولَکَم؟”
سرت را چند بار تکان می‌دهی و ممه ابروهای شکل هشتش را بالا می‌برد و چشم‌های کم سوی آبکیش را به صورتت می‌دوزد و می‌گوید، “چه گفتی کورپَکَم؟ دَردِت به جگَرِم با مَ بودی؟”
و فایده ندارد بگویی “آره” - چون نمی‌شنود و می‌خواهد بشنود و یاد زمانی می‌کند که می‌شنید، “هِی هِی هِی! خوشا به حال او روزا. او روزا که مَ مَسّ و چاق بودم. گرگ بودم. می‌گرفتمت بغل، می‌بردمت ایوَر اووَر. قزوین که بودیم، شازَه به نورصبا می‌گف: تو بگیرش بغل. به مَ می‌گف: تو برو زیر کرسی بخواب که قوواَت داشتَه باشی بچَمَ نگََداری. آی شازه یادت به خیر! آی خانِم یادت به خیر! …اول که زن داییم بِشِم ...
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۸:۲۶:۵۹

خورشید زیر پوستین آقاجان

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سرم را از لای در کردم تو. آقاجان گفت: «پا شدی سیا؟! بدو بیا پیش باباپیره!» راست رفتم روی تشکِ نرمش و سُر خوردم زیر پوستینش و خودم را چسباندم به پهلوش و صورتم را به بازوش مالیدم. تشک آقاجان، نرم‌‌ترین تشک‌ها بود و پوستینش، گرم‌‌ترین پوستین‌ها و خودش، گرم و نرم‌‌ترینِ آدم‌ها‌ی دنیا!
نورصبا داشت بساط منقل را جمع می‌کرد. حقّه‌های فیروزه‌ای و شرابی و نیلی را که توش مربّا بود و نقل و آب‌نبات قیچی بود، سوهان، عسل و شکرپنیر بود، گذاشت تو سینی و [روی] رف چید و رفت. نفسم را حبس کردم که آقاجان یادش برود آن جا هستم و همیشه همان جا بمانم، امّا نفس می‌خواست بیرون بیاید و به تقلّا افتادم!
آقاجان پوستینش را کنار زد. گفت: «سیاطلا‌ی من! اون زیر ناراحتی؟» مثل آن روز شد که روی زانوش نشستم. می‌خواستم سبک بشوم که آقاجان بگذارد همیشه روی زانوش بنشینم، امّا بدتر، سنگین شدم و آقاجان گفت: «بیا پایین سیا! زانوی باباپیره، استخوان خالیه! دردت می‌یاد.» و گذاشتم زمین....
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۹:۵۵:۱۴