پس از آن که میتکا، دست‌نوشته‌ی رمان غم‌انگیزش را در تهِ دودگرفته‌ی سطل آشغال کهنه‌ی توی حیاط خلوتِ خانه‌ی خانم لوتز سوزانده بود، خانم صاحب‌خانه به هر حیله و ترفندی متوسّل شد تا او را وسوسه کند که از اتاقش بیرون بیاید؛ و او همان طور که روی تختش دراز کشیده بود، می‌توانست از صداهای روی کفِ خانه و بوی عطر، متوجّه حضور زنی در ساختمان شود که آزاد و تنها بود و احتمالاً سال‌ها پیش زن بی‌نظیری بوده؛ امّا او با چرخاندن کلید و حبس کردن خودش در اتاق، مثل یک زندانی، در برابر تمام این وسوسه‌ها مقاومت می‌کرد و فقط پس از نیمه‌های شب برای خریدن بیسکویت و چای یا گاه‌گداری، کمپوت بیرون می‌رفت؛ و زندگی‌اش هقته‌های متمادی به همین منوال بود.
با آخرین شکست، بعد از این که یک سال و نیمِ تمام، وقت گذاشت و به بیش از بیست ناشر، مکرراً مراجعه کرد و باز هم روی دستش مانده بود، آن را درون بشکه‌ای پرت کرد که برگ‌های پاییزی را توی آن می‌سوزاندند و با لوله‌ی بلندی، به دقّت آشغال‌ها را به هم زد تا تمام ورق‌های دست‌نوشته آتش بگیرد....
نویسنده: برنارد مالامود