صدای خرد شدنِ پنجره را می‌شنوم. تهویّه هم روشن نیست که صدا را خفه کند. از تخت خواب می‌آیم بیرون. کاش سنّ و سالِ خودم نبودم! کاش به پیری پدر و مادرم بودم، یا به جوانی پسرم! کاش این من نبودم که مجبور باشم به زنم بگویم: همان جا که هست بماند. بهش بگویم: همه چیز رو به راه می‌شود. آن هم با صدایی که نه او باورش بشود نه حتّی خودم! هر دومان، صدای داد و فریاد را از طبقه‌ی پایین می‌شنویم. بهش می‌گویم: «یک چیزی تنت کن. لباس تنت باشد به‌تر است.»
برق رفته‌. برای همین مسیر را با تلفنم روشن می‌کنم. حالا می‌شود صدای مردها را شنید که از پلّکان چوبی بالا می‌دوند. درِ حمّام را می‌بندم و روی خودم قفلش می‌کنم. پرش سایه‌هایی را می‌بینم که با نورِ چراغ‌قوّه‌ها پهن می‌شوند. دست‌هایم را می‌برم بالا. بهشان می‌گویم. «من این جام.» می‌خواهم بلند بگویم، ولی صدایم شبیه پچ‌پچِ بچّه‌هاست! « خواهش می‌کنم. همه چیز مرتّب است.»
کفِ زمینم. یک نفر مرا زد. نفهمیدم با دست بود یا با چوبِ گلف....
نویسنده: محسن حمید