آیایی کمی وول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمی‌آورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابان‌ها متاع به بازار می‌بردند.
آیایی چای صبحانه اش را سرکشید. همانی بود که دوست داشت، رقیق و پرشکر، بدون شیر. زوری به خود آورد و بلند شد و به طرف پنجره رفت و ایستاد، شش نفس عمیق کشید. سخت معتقد بود که انجام روزانه ی آن جلوی ابتلا به سل را می‌گیرد. از مقر فکسنی خویش گذشت و به مستراح بیرون رفت و دوشی فی الفور گرفت، با همان ملاقه قلعی ئی که آب از سطل می‌کشید، آبی به سر خود ریخت....
نویسنده: ابیوسه نیکول