ناپرهیزی کرده برای ملاقات دوستی به چاپخانه رفته بودم. حروف‌چین‌ها با چشم‌های بی خوابی کشیده و دست‌های سیاه و روغنی جلو میزهای خانه خانه ای که بی شباهت به طبله عطار و هزار پیشه زوار حضرت رضا نبود ایستاده و مانند مزغ‌های دکان علافی که از روی بساط دانه چینی کنند، حروف سربی را یکی یکی برداشته به وصال یکدیگر می‌رسانیدند.
گروهی نیز حرف‌هایی را که ساعات متمادی در آغوش هم خفته و در نتیجه این بوس و کنار طولانی یکی از روزنامه‌های چهار صفحه ای را در چاپخانه بیرون داده بودند از بغل هم سوا کرده به خانه‌های مخصوص خود پرت می‌کردند.
من که تا آن روز درست چاپخانه را تماشا نکرده بودم. ناچار سیگاری آتش زده روی دست حروف‌چین‌ها مشغول گردش شدم.
پسرک لاغری که از سرفه‌های خشکش معلوم بود گاز سرب درست و حسابی به ریه هایش خدمت کرده، ‌در حالی‌که با رفقایش گرم صحبت بود مانند ماشین خودکاری حروف‌ها را جدا کرده به جای خود پرت می‌کرد....
نویسنده: فریدون توللی