داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

تمارض

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد....
نویسنده: میترا داور

۱۰:۱۴:۴۲

لاک قرمز

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به‌ محض شنیدن اولین‌ زنگ‌، فوری‌ گوشی را گرفت.
ـ الو... کجایی‌؟
زن‌ سالخورده‌یی‌ از آن‌ طرف‌ خط جواب‌ داد: تو کجایی؟
زن‌ جوان‌ روی‌ تخت‌ دراز کشید. همین‌طور که‌ با تکه‌یی‌ از موهایش بازی می‌کرد گفت: از این‌ور تلفنو قطع‌ کرده‌! همچین نحسی‌ سیزده منو گرفت.
شاید بو برده‌ وا !
ـ نه‌ بابا...
زن جوان نگاهش به تصویر تلویزیون بود، مردانی با لباس‌های بلند، مجسمه‌های بودا را خرد می‌کردند. صدای مرد اخبارگو را می‌شنید که می‌گفت مهمترین نکته از بین بردن میراث فرهنگی مردم افغانستان است که ...
نویسنده: میترا داور

۱۰:۳۴:۵۰

خاله نوشا عاشق بود

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آب حوضی که می‌آمد، خاله می‌چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته‌اش را نگاه می‌کرد و می‌خندید.
مادر از پشت پنجره داد می‌کشید: برو به‌اش بگو بیاد تو!
می‌گفتم: خاله! مامان می‌گه بیا تو!
می‌گفت: دارم می‌رقصم‌!
مامان می‌گفت: پس فردا اگه امثال آب حوضی بیان خواستگاریش، تعجب نداره!
آب حوضی هم که می‌رفت خاله می‌رفت دم در می‌ایستاد و به رفت و آمد مردم خیره می‌شد. مادر می‌رفت تو مهتابی. دستش را کمر می‌زد و می‌گفت: بیا تو! با اون دامن قرمز! مردم هزار جور حرف می‌زنن پشت سرت!
وقتی سرمادر را دور می‌دید می‌گفت: بیا مامانت بشم! ...
نویسنده: میترا داور

۱۱:۰۳:۲۴

پشت به در ورودی

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این روزها، نور دل آشوبه‌اش را زیاد می‌کرد. شماره دفتر فنی را گرفت و گفت دوازده تا مهتابی‌ها زیاد است برای یک اتاق شش متری. کارشناس دفتر فنی با صدایی که شبیه فریاد بود، جواب داد: شما خودتون مشگل دارید خانم! همه دوست دارن اتاقشون روشن باشه اون وقت شما. ..
روی کلمه‌ی مشگل تاکید کرده بود، انگار این کلمه تشدید داشت. گوشی را  کوبید، بعد پشیمان شد، ترسید. زنگ زد عذر خواهی کرد:
- ببخشید که  گوشی از دستم افتاد.  
زیر نور مهتابی، لکه‌ها‌ی روی دستش بیشتر می‌شد، لکه‌هایی که زیرشان لکه‌ای دیگر بود، تودرتو شده بودند، وسط لکه‌ها، لکه‌ای دیگر  شبیه خال زرد به روشنی می‌زد. .. تا قبل از اینکه، لکه‌ها دستش را بگیرد هنوز امید داشت شوهر کند اما این روزها ناامید شده بود. تقویم روی میز را جلو کشید. ورق زد. سی ویک اردیبهشت ماه، چهل ویک سال تمام می‌شد. تا چند وقت پیش، آقای ریاحی ...
نویسنده: میترا داور

۰۹:۴۳:۲۰

سرباز

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چراغ زیادی از برو بچه‌ها تو چت روشن بود؛ دوستانی که ندیده بودم؛ صفحه پر از گفتگوهای نصفه نیمه بود.
مامان از تو اتاق صدا زد: غزال... به باباجی زنگ زدی؟
- الان می‌زنم.
مامان قرنطینه شده بود، به خاطر شیمی‌درمانی. وقتی مامان شیمی‌درمانی می‌شد، من به جاش، غروب ها زنگ می‌زدم به باباجی، بعضی شب ها هم می‌رفتم پیش شان.
شماره ی باباجی را گرفتم.
- الو... سلام باباجی...
- ا لو... ا لو... شما کی هستی؟ از کجا زنگ می‌زنی؟
 - منم باباجی... غزال....
نویسنده: میترا داور

۰۲:۴۸:۴۲