با این‌که هر کلمه‌ی این داستان به اندازه‌ی ناامیدکننده‌ای حقیقت است، انتظار ندارم کسی آن را باور کند. این‌روزها قبل از این‌که بتوان چیزی را باور کرد "توضیحی منطقی" لازم است. پس بگذارید من همین ابتدا توضیح منطقی کسانی را که ماجرای غم‌انگیز زندگی من را شنیده‌اند به شما بگویم. دیدگاه این آدم‌ها است که لارا و من در آن شب سی‌ویکم اکتبر دچار توهم شده بودیم. و با این فرص تمام ماجرا باورکردنی می‌شود. خواننده می‌تواند خودش بعد از این‌که داستان من را شنید، قضاوت کند که این دیدگاه چقدر ماجرا را توضیح می‌دهد و از چه نظر منطقی است. سه نفر در این ماجرا نقش داشتند لارا و من و مرد دیگری. مرد دیگر هنوز زنده است و می‌تواند بگوید که تا کوچک‌ترین جزییات داستان من واقعیت دارند.
هرگز در زندگی‌ام آنقدر پول نداشته‌ام که ساده ترین نیازهای زندگی‌ را برآورده کنم؛ رنگ های خوب، کتاب و کرایه‌ی راه. و بعد وقتی ازدواج کردیم خوب می‌دانستیم که تنها با " درایت بسیار و توجه به امور" می‌توانیم زندگی کنیم. آن روزها نقاشی می‌کردم و لارا می‌نوشت و مطمئن بودیم که دست کم می‌توانیم دخل و خرج کنیم....
نویسنده: ادیت نسبیت