سونیا انعطاف پذیر بود. منظورم نیست که " انعطاف پذیر مثل یک ترکه" ، بدنش منظورم نیست. سونیا در فکر کردن انعطاف پذیر بود. توضیحش ساده نیست. شاید – چون امکان هر جور فرافکنی را به من می‌داد. به من این امکان را می‌داد تا از شخصیت او هر تصور دلخواه ممکن را داشته باشم، می‌توانست یک زن ناشناس باشد، یک دخترک الهام بخش، زنی که آدم یک بار در خیابان با او برخورد می‌کند و سال ها بعد با یک حس غفلت عظیم به یادش می‌افتد. می‌توانست احمق باشد و خود خواه، گزنده و با هوش . می‌توانست یک چیز عالی باشد و زیبا، لحظه هائی هم بود که می‌شد یک دختر با یک مانتو قهوه ای و واقعأ معمولی؛ فکر می‌کنم برای این انقدر انعطاف پذیر بود، چون در واقع هیچ چیز نبود.
سونیا را اولین بار در قطار هامبورگ به برلین دیدم. رفته بودم پیش وره نا و داشتم بر می‌گشتم. هشت روز پیشش بودم، و خیلی دوستش داشتم. لب های وره نا مثل گیلاس بود و موهایش سیاه پر کلاغی و من هر روز صبح براش دو تا گیس کلفت می‌بافتم، با هم می‌رفتیم بندر گردش ...
نویسنده: یودیت هرمان