داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

اولتن پارک

آرشيو نظرات (0)
دسته : بلیک ماریسن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک‌شنبه‌ای است داغ در سپتامبر 1959، و در چشر متوقف مانده‌ایم. جلوتر از ما ماشین‌ها تا جایی که چشم کار می‌کند، تا خم جاده، صف کشیده‌اند. ده دقیقه است که از جایمان تکان نخورده‌ایم. همه ماشین‌هایشان را خاموش کرده‌اند، و حالا پدرم هم همین کار را می‌کند. در سکوت ناگهانی می‌توانیم صدای ناله‌ی دوردست را بشنویم که حتماَ صدای نخستین مسابقه‌ی بعدازظهر است، مسابقه‌ی ده دوری ماشین‌های استیشن. یک و ربع است. یک ساعت دیگر راننده‌ها برای مسابقه‌ی اصلی، کاپ طلا، آماده خواهند شد- گراهام هیل، جک برابام، روی سالوادوری، استرلینگ ماس و جواکیم بونیر. پدرم همیشه عاشق ماشین‌های تندرو بوده، و مسابقات اتومبیل‌رانی تازه در بریتانیا طرف‌دارهای پر و پاقرص پیدا کرده، و ما هم برای همین با صدها ماشین دیگر در این جاده‌ی خاکی بیرون شهر گیر کرده‌ایم.
پدرم از انتظار در صف خوشش نمی‌آید. عادت کرده که بیمارانش صف بکشند تا او را ببینند، اما خودش عادت ندارد در صف منتظر بماند....
نویسنده: بلیک ماریسن

۰۹:۲۳:۵۳

ایردیل

آرشيو نظرات (0)
دسته : بلیک ماریسن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

او آن طرف تخت‌خواب بر صندلی نشسته، یا یکی آن‌جا نشسته، کسی با روپوش نازک سبز، که اصلاَ شبیه او نیست. بیمارستان‌ها به‌نحوی سبب می‌شوند آدم‌ها گم‌گشته به‌نظر بیایند. اما موضوع قاعدتاَ این نیست. پدرم به بیمارستان عادت دارد. این بیمارستان، ایردیل، همانی است که در آخرین دهة کار پزشکی عمومی‌اش بیشتر مراجعانش را به آن‌جا می‌فرستاد. این بخش، بخش19، همان بخشی است که، حتی بعد از بازنشستگی، به آن‌جا می‌آمده تا بیماران قدیمیش را ببیند. حتی این اتاق، اتاق شمارة 2 را از ملاقات‌های قبلی می‌شناسد، اتاقی خصوصی که چون پزشک است، بود، به او داده‌اند. اما امروز به ملاقات کسی نیامده. امروز خودش بیمار است. امروز ملاقاتی منم.
اگر پدرم بود که به ملاقات آمده بود، مختصری سربه‌سر این آدم نشسته آن طرف تخت می‌گذاشت. این دیگر چیست، هان؟ پیراهن خواب؟ مدلش آن‌قدرها هم باب طبعت نیست، هان؟ پیژامای فلانل‌ات کجاست؟ پتوی نخی سفیدی روی زانوهایش کشیده: چی، تو این اتاق گرم، پتوی بچه؟ بگذار این پنجره‌ها را ...
نویسنده: بلیک ماریسن

۰۸:۲۷:۴۸