سراغ وکیلم رفته بودم. تالار خانه‌اش وهم انگیز بود. از لابلای پشت دری‌های توری و برگ گل‌های کاغذی نور کمی‌تو می‌آمد. خانم خانه که روی مبلی با رو کش سفید لمیده بود. لباسی به تن داشت با نقش پروانه. پروانه‌های درشت وچشمگیر. هربار که ماشین باری یا وسیله ی نقلیه‌ای در این مایه از خیابان عبور می‌کرد، شرابه‌های بلوری چلچراغی که بالای سر من آویزان بود به هم می‌خورد و جیرینگ جیرینگ صدا می‌کرد.
وقتی من رفته رفته چشم‌هایم به نور کم و محو تالار عادت کرد، آن رو به رو، کنج اتاق، زیر یک نخل تزئینی متوجه یک قفس سرباز شدم. قفس مانند قفس بچه‌های نو پا بود با دیواره‌ای بلند و پشت میله‌ای چوبی قفس میز کوچکی بود و پشت میز مردی نشسته بود و این مرد داشت بافتنی می‌بافت.
از آنجا که خانم صاحبخانه نه تنها اورا معرفی نکرد بلکه حتی یک بار هم نگاهی به اش نینداخت صلاح ندیدم شخصاً سوالی بکنم. با وجود اینکه سخت کنج‌کاو شده بودم و حتی دلهره هم به‌ام دست داده بود، طوری وانمود کردم که انگار او را ندیده ام. پس از گذشت دقایقی ...
نویسنده: اسلاومیر مروژک