پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و «نژاد بر‌تر» را نوالهٔ جنگ.
دخترم تو را زاد، فارغ از سودای‌نژاد. صدایش بر گردهٔ امواج می‌آمد که «پسر زادم.» و صدایم بر پشت‌‌ همان توسن باز می‌رفت که «مبارک باد!» و به خود می‌گفتم: «شادا، شاد!»
سه ماهی نگذشت که پدر مادر آوردندت به سرزمین نیاگان (کوچک‌تر از آن بودی که می‌پنداشتمت)، با کلاهی آفتابگردان و جامه‌یی به شیوهٔ مردان.
جگر پاره بودی: آغوش گشادمت، بوسه دادمت، و از آن پس واننهادمت.
در دامن من می‌بالیدی که مادر کم تجرب‌ تر از آن بود که بدو واگذارمت. به سر سبزی شالیزاران شدی، به طراوت زیتونستان‌ها. سخت فربه بودی، نه از شیر مادر، نه از نان پدر که از جوجه بای من، هریسهٔ من، حریرهٔ من که پختهٔ آتش و عشقم بود....
نویسنده: سیمین بهبهانی