داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مرگ در میزند

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نمایش در اتاق خواب خانه‌ی دو طبقه نات اکرمن رخ می‌دهد که جایی در کیوگارد نز واقع است. کف اتاق کیپ تا کیپ با قالی فرش شده است . یک تخت‌خواب دو نفره ی بزرگ و یک میز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پرده مفصل دارد، و روی دیوارها چند تابلوی نقاشی و یک دماسنج زشت آویزان است. به هنگام بالارفتن پرده، موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد.
نات اکرمن، تولیدکننده‌ی لباس، پنجاه وهفت ساله، طاس وشکم گنده، روی تخت دراز کشیده و روزنامه‌ی دیلی‌نیوز فردا را دارد تمام می‌کند. لباس حمام به تن و دم پایی به پا دارد، و در پرتو چراغی که روی میز سفید کنار تخت است، مطالعه می‌کند.
زمان نزدیک نیمه شب است .
ناگهان صدایی می‌شنویم، و نات روی تخت به حال نشسته در می‌آید و به پنجره نگاه می‌کند....
نویسنده: وودی آلن

۱۲:۴۹:۵۵

فلوسی

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه‌ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.
گفت: «کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم: «بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.»
دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده‌ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۴۳:۴۰

گزیده هایی از دفتر یادداشت های وودی آلن

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن چه در زیر می آید گزیده ای از دفتر خاطرات خصوصی و محرمانه ی وودی آلن است که پس از مرگش و یا بعد از فوتش منتشر خواهد شد – حالا هر کدام زودتر پیش بیاید.
شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر می شود. دیشب این حس کلافه کننده به من دست داد که یک عده می خواهند توی اتاقم بریزند و مرا حسابی شامپو بزنند. اما چرا؟ خیالاتی شده بودم و به نظرم هیئت هایی شبح وار می دیدم. درست سر ساعت سه ی صبح، لباس زیری که روی صندلی انداخته بودم، به نظرم شبیه قیصر شده بود؛ قیصری که اسکیت هم به پاهای بسته بود. بالاخره وقتی به خواب رفتم همان کابوسِ وحشتناک را دیدم که در آن، یک موش خرما می خواهد بلیتِ لاتاری مرا ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۲۳:۴۶

کنت دراکولا

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه‌ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی‌کرد، کباب نمی‌کرد، نابود می‌کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود.
‌این تابوت مأمن و استراحتگاه کنت در تمام طول ساعات روز بود، اما وقتی تاریکی فرا می‌رسید، دراکولا از آن برمی‌خاست و بسته به حال و حوصله‌اش، به شکل خفاش یا گرگ، به روستاهای آن حوالی سر می‌زد و در کوچه و خیابانها در پی یک شکار خونگرم می‌گشت. او تقریباً شبی یک شکار داشت و عادت داشت خون قربانیانش را قورت قورت سر بکشد. کنت دراکولا سرانجام پیش از تابش نخستین انوار خصم کهن الگویش، خورشید، که فرا رسیدن روز جدید را ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۵۸:۴۳

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تئوی عزیز
راستی، زندگی هیچوقت نمی‌خواهد با من درست تا کند؟ نومیدی مرا از پا درآورده! سرم دنگ دنگ صدا می‌کند! خانم سل شوویمر از من ادعای خسارت کرده است؛ چون که روکش دندان‌هایش را آن طور که دلم می‌خواست ساختم، نه آنطوری که به دهان مضحکش بخورد! درست است! من نمی‌توانم مثل یک کاسبکار معمولی طبق سفارش کار کنم! من به این نتیجه رسیدن که روکش دندان‌های او باید بزرگ و موج‌دار باشد؛ دندان‌هایی نامنظم و درهم برهم که مثل زبانه‌های آتش از هر طرف بیرون زده‌اند! حالا طرف دلخور است، چون توی دهانش جفت و جور نمی‌شود. او خیلی بورژوا و ابله است و دلم می خواهد خرد و خمیرش کنم! سعی کردم دندان عاریه‌اش را به زور توی دهانش بچپانم. اما مثل چلچراغ صد شعله بیرون می‌زند. با این همه به نظر من زیباست. او ادعا می‌کند که نمی‌تواند چیزی بجود! به من چه که او می‌تواند بجود یا نمی‌تواند! تئو، من دیگر نمی‌توانم مدت زیادی با این وضع ادامه دهم! از سزان پرسیدم که حاضر است با هم شریکی یک کارگاه بگیریم؟ اما او پیر و سست است و نمی‌تواند ابزارش را در دست نگه دارد و باید ابزار را به مچش بست، که با این وضعیت دقتش را از دست می‌دهد. وقتی هم که دستش توی دهان مریض می‌رود، بیشتر دندان‌ها را می‌شکند تا آن که درست‌شان کند. چه می‌شود کرد؟
ونسان ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۲۷:۲۴

افاده‌ای‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کارآگاه خصوصی بودن هم مصیبتی است. آدم از صبح تا شب باید با هزار جور جانور سروکله بزند. به همین دلیل، وقتی آن مردک حیف‌نان ورد بابکوک سرش را انداخت پایین و به دفترم آمد تنم مورمور شد.
گفت: «کایزر؟ کایزر لوپوویتس؟»
درآمدم که: «روی جواز کارم این‌طور نوشته.»
«دستم به دامنت، باید هر طور شده به من کمک کنی! یکی مرا عاجز کرده و مرتب سرکیسه‌ام می‌کند.»
مثل بید می‌لرزید. لیوانی گذاشتم روی میز و به طرف او سراندم. بطری الکلی را که برای مصارف غیرپزشکی دم دست داشتم، به او دادم.
«بهتر است بنشینی و با آرامش کامل همه چیز را توضیح بدهی.»
«ببینم، قول می‌دهی به زنم حرفی نزنی؟»
«آقای ورد، بهتر است با من روراست باشی. ولی من نمی‌توانم قول بدهم.»
سعی کرد برای خودش نوشیدنی بریزد....
نویسنده: وودی آلن

۰۶:۰۶:۱۱