داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بی

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عید، آهسته آهسته می‌آمد. با صدای گنجشک‌های روی دیوارها می‌آمد. می‌آمد و می‌نشست گوشه‮ی اتاق دلگیر ما.
خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بوی عید را حس می‌کردیم. مثل اینکه هوا مهربان‌تر می‌شد. دیگر پاهای لخت‌مان در کفش‌های لاستیکی یخ نمی‌زد. آشورا با خودش پوست پرتغال می‌آورد. پوست انار می‌آورد. یخ های کنارش آب می‌شد. زباله‌ها از زیر برف بیرون می‌افتادند و گربه‌ها از دو سوی آن برنوبرنو دلسوزی راه می‌انداختند.
بخاری مدرسه را دیگر روشن نمی‌کردند. در کوچه‌ها دیگر برف نبود. گل‌ولای بود. به جای برف باران می‌آمد. خیس می‌شدیم اما سردمان نمی‌شد.
عید می‌آمد و گوشه‮ی دیوارها، کنار سبزه‌های تازه دمیده می‌نشست....
نویسنده: علی‮اشرف درویشیان

۱۰:۳۱:۴۹

لوزه‌ی سوم

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای چوبین خواه، کارخانه‌دار است. سه تا کارخانه‌ی آرد، و دو تا کارخانه‌ی ماکارونی، دو مرغداری عظیم و یک کارخانه‌ی سیمان دارد. تازگی‌ها برای توسعه‌ی کارش پانصد میلیون تومان هم وام گرفته است.
اغلب او را می‌بینم. بلند قد، چاق و هیکل دار. مویش هم خاکستری شده است.
دو پسر و دو دختر دارد که در دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان درس می‌خوانند.
هر روز صبح که عسکرخان، رفتگر محله‌ی ما، کیسه‌های آشغالشان را توی چرخش می‌ریزد و زیر و رو می‌کند می‌گوید:
- چقدر نفله می‌کنند این‌ها، مرغ نیم خورده، تکه‌های پنیر لیقوان نفله شده، تکه‌های گوشت و میوه‌های درشت که فقط یک گاز شده اند و دور انداخته اند.
سر یک آناناس له شده را می‌گیرد و می‌پرسد: ...
نویسنده: علی اشرف درویشیان

۰۲:۴۶:۱۰

آبیدر

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زیر بغل‌اش را می‌گیرم. گرما در دست‌های سردم می‌دود. نوک انگستانم گرم می‌شود و گرما کشیده می‌شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن‌اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال‌ها زانو به بغل در گوشه‌ای منتظرش بوده است. آرام می‌برمش تا بخوابانمش. در زیر نور نارنجی ِ مرموز ِ چراغ ِ بادی ِ روی دیوار، زیر کته قهوه خانه، جای همیشگی‌اش. سرفه می‌کند: «تمام استخوان‌هایم لول می‌زند.» برای آنکه در سکوت یخ زده چیزی گفته باشم می‌گویم: «از سرمای ِ این برف است که یک ریز و بی‌امان هفته هاست می‌بارد.»
صورت‌اش به رنگ نان ِ ذرّت است. به‌‌‌ همان زبری و شکنندگی جای پای آفتاب و باد و باران و اشک؛ و جای شیون و خراش ناخن‌ها بر گون‌هایی که آن زمان مثل گل تازه دمیده‌ای بود، به جا مانده است. آن زمان....
نویسنده: علی اشرف درویشیان

۰۸:۱۹:۰۹