هنگامی که مرد نابینا به شهر رسید، مدّعی شد که در سفرش از بیابانی از شن جان‌دار گذر کرده است. گفت اوّلش مُرده و بعد (شَتَرق!) بیابان. داستان را برای هرکس که گوش می‌داد تعریف می‌کرد. هم زمان گردنش را کج کرده بود تا صدای قدم‌های مردم را دنبال کند. بارشی از خاک سرخ از ریش‌اش فرو می‌ریخت. می‌گفت که بیابان برهنه و متروک بوده، و همچون ماری برایش ‌هیس می‌کشیده. روزها و روزها پیاده می‌رفته تا اینکه تپه ماهوری زیر پایش از هم فروپاشیده و موجی از شن‌ آن‌چنان به سمتش خیز برداشته که به صورتش برخورد کرده است. سپس همه چیز ساکن شده و همچون قلبی شروع به تپیدن کرده بود. صدا از هر چیزی که تا کنون شنیده بود واضح‌تر می‌نمود. می‌گفت فقط در همان لحظه بود که، در حالی‌که میلیون‌ها شن نوک‌تیز می‌خورده توی صورتش ،حقیقتاً پی می‌بَرد که مرده است.
جیم سینگر، که مدیریت یک مغازه‌ی ساندویچ فروشی را در بافتِ تاریخی شهر بر عهده داشت، می‌گفت که ...
نویسنده: کوین بروکمایر