دو موی دماغ زندگیِ بانو مرسی ساموئلز را تا مرز جنون کشانده بودند. اوّلی بابابزرگ ساموئلز بود که می‌بایست سال‌ها پیش مرده باشد و به جایش دو سالی می‌شد که سر و مر و گنده، توی صندلی چرخ‌دارش، در خانه‌ی بانو مرسی چرخ می‌خورد. سال اولی که بابا بزرگ آمد تا با آن‌ها زندگی کند، سلامتی ازش می‌بارید و محتمل بود که عمرش دراز باشد. اما در میانه‌ی سال دوم، لاغر شد و به سرفه افتاد و برای همین بعضی دوشنبه‌ها بانو ساموئلز و شوهرش، واتسن، فکر می‌کردند که عمر بابابزرگ به آخرهفته قد نمی‌دهد ولی او هم‌چنان چرخ می‌زد و چرخ می‌زد و اصلاً هم اهلِ مردن نبود.
دومین چیزی که مرسی ساموئلز را دیوانه می‌کرد دردسری تازه بود که کم‌کم داشت هولناک هم می‌شد. خروسِ سفیدِ ولگردی که تمام روز، و بدتر از آن، از صبح زود قوقولی‌قو می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده، اما به هر حال بود، و به قوقولی‌قوی همه‌ی خروس‌های دور و نزدیک جواب می‌داد و آن‌ها هم باهاش دم می‌گرفتند. نه تنها صیحه‌اش گوش‌خراش بود بلکه بر باغچه‌ی بنفشه هم چنگال می‌کشید و ...
نویسنده: چارلز ویلیام گوین