داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

عید فقرا صفا ندارد

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عید چه روز غم انگیزی است. لحظه‌ای پس از آن که چارلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شد، این جمله به ذهنش رسید و یک‌هو دلیل آن دل‌تنگی مبهمی را که سراسر شب پیش آزارش داده بود، درک کرد. آسمان پشت پنجره تیره و تار بود. روی تخت‌خواب نشست و زنجیر چراغی را که پیش رویش آویزان بود کشید و با خود اندیشید عید کریسمس، چه روز واقعاً غم انگیزی است، از میان میلیون‌ها جمعیت نیویورک، من در واقع تنها آدمی هستم که باید ساعت شش صبح این روز سرد و سیاه عید کریسمس از خواب بیدار شوم. بله، من تنها آدم این شهرم که باید بیدار باشم.
لباس پوشید و وقتی از یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان تک اتاقه‌ی محل سکونتش پایین می‌آمد، تنها صدایی که شنید صدای ناساز خُرخُر خواب بود و تنها چراغ‎های روشن، چراغ‎هایی بودند که صاحب خانه‎ها فراموش کرده بودند خاموش‎شان کنند. چارلی صبحانه‎اش را در یکی از واگن‎های غذا خوری شبانه‌روزی خورد و سوار تراموا شد....
نویسنده: جان چیور

۱۰:۲۳:۲۲

اهمیت درک صحیح جایگاه در داستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یادداشتی بر داستان «شناگر»
جای‌گاه در داستان «شناگر» تنها زمینه کنش‌های ندی مریل، آدم اصلی داستان نیست، بلکه بخش مکمل شخصیت او نیز هست. آن‌چه برای او روی می‌دهد، سرشت او و نیز کارهایی که بدان‌ها دست می‌زند همه با فصل، روز، استخرهایی که در آنها شنا می‌کند و آدم‌هایی که می‌بیند بستگی دارد. ندی مریل، در ابتدا، با روز و روشنایی آن هماهنگی دارد؛ خود را «زایر و کاشف و مردی می‌پندارد که مقصدی در سر دارد» و در جست‌و جوی راهی تازه و هیجان‌انگیز است که به خانه‌اش منتهی می‌شود. اما سرانجام خود را با آینده، تاریکی و خزان آکنده از برگ رودررو می‌بیند....
نویسنده: جان ال کیمی

۱۰:۰۹:۲۵

شناگر

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از آن یک شنبه‌های نیمه‌ی تابستان بود که هر کسی هر جا می‌نشیند می‌گوید: «دیشب خیلی نوشیدم» آدم ممکن بود این را پچ‌پچ‌کنان از زبان آدم‌های محل، موقع بیرون آمدن از کلیسا، بشنود؛ ممکن بود از زبان خود کشیش بشنود، در آن حال‌که داشت توی جبه خانه با لباده‌اش کشتی می‌گرفت تا از تن بیرون بیاورد؛ توی زمین‌های گلف؛ توی زمین‌های تنیس؛ یا توی مناطق حفاظت‌شده‌ی جانوران وحشی که رئیس گروه ادوبون آنجا از خماری بامداد شب پیش حال خوشی نداشت. دانالد وسترهیزی گفت: «دیشب خیلی نوشیدم.» لوسیندا مریل گفت: «ما همه خیلی نوشیدیم.» هلن وسترهیزی گفت: «حتما از اون گلگون‌هاش بوده. من هم از همین نوشیدم.» کنار استخر خانواده‌ی وسترهیزی جمع بودند. آب استخر را از یک چاه ...
نویسنده: جان چیور

۱۱:۵۸:۲۷

شوهرِ حومه نشین

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر بخواهیم از اوَل شروع کنیم ، هواپیمای برخاسته از مینی پُلیس که فرانسیس وید با آن بسمت شرق سفر می‌کرد، در هوای طوفانی گرفتار شد. آسمان، آبیِ مه‌آلودی شده بود و ابرهای زیر هواپیما چنان تنگاتنگ هم پهن شده بودند که از زمین هیچ دیده نمی‌شد. سپس آن‌سوی پنجره‌ها مه شروع به شکل گرفتن کرد و آن‌ها به درون ابر سفیدی پرواز کردند که آن‌چنان فشرده بود که آتش‌ اگزوز را باز می‌تاباند. سپس ابر تیره و خاکستری شد و هواپیما به تکان تکان افتاد. فرانسیس پیش‌تر هم از هوای طوفانی گذشته‌بود، امّا هیچ وقت این‌همه تکان‌تکان نخورده بود. مردِ توی صندلیِ‌ کناری‌اش قمقمه‌ای از جیبش در آورد و مشروبی نوشید. فرانسیس به همسایه‌اش لبخند زد، ولی مرد آن‌طرف را نگاه کرد؛ قصد نداشت مُسَکّن‌ش را با هیچ‌کس قسمت کند. تکان های هوا پیما شدیدتر شد. کودکی گریه می‌کرد. هوای توی کابین بیش از حد گرم و کهنه بود، و پای چپ فرانسیس خواب رفت. اندکی از کتابی که همراه داشت و در فرودگاه خریده‌بود، خواند....
نویسنده: جان چیور

۰۲:۳۰:۳۶