چشم ام دیگر دنبال گوهر شبچراغ بود...
در کوچه و گذر، در آستانۀ درهای دکان های نیمه تاریک، در گذر از زیر بازارچه چشم ام دائم به دنبال روشنائی سرخ ِ گوهر شبچراغ که گاهی توی دهانۀ تنور دکان ِ نانوائی می‌دیدم، گاهی در قلب آتش کورۀ مسگری، آهنگری بود و یا در ردیف آب نبات چوبی سرخی بود که ته اش را، چوب اش را در جعبۀ کفشی وارونه فرو کرده بودند روی پیشخوان ِ دکان میز آقا... توی قصه که گوهر بچگی ها می‌گفت، گفته بود که شب گاوی در دریا شنا می‌کند، خودش را به جزیره ای می‌رساند و بعد عطسه می‌کند و از دماغ اش گوهر شبچراغ بیرون می‌افتد که همه جا را روشن می‌کند... از خاصیت گوهر شبچراغ یا شکل و اندازه اش خبری نداشتم تا خودش را، اصل ِ اصل اش را اول بار زیر سقف بلند آن معبد دیدم، در تالار نیمه تاریکی که ستون های بلندی داشت، و یک جوری مثل خواب، گوشه و کنارش نورهای آبی و سرخ پخش شده بود، معبدی نشسته بر ...
نویسنده: پرویز دوائی