داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

معنا‌ باید از درون متن بجوشد

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

واقعیت این است که رسول پرویزی نویسنده متفننی بود و به حکم ذوق سلیم یا صرافت طبع داستان می‌نوشت. داستان‌های او عموماً در نوع (ژانر) حکایت و قصه می‌گنجند و تا حدی کیفیت شفاهی یا نقلی دارند، اگرچه در ساختاری مکتوب روایت می‌شوند. به عبارت دیگر او علاقه‌مند به اصول سنتی قصه‌پردازی شرقی بود؛ کمابیش نظیر‌‌ همان اصولی که در حکایت‌های سعدی در «گلستان» و حریری در «مقامات» و شهرزاد در «هزار و یک شب» می‌توان دید. اغلب قصه‌های او به صورت حکایت، به مفهوم سرگذشت، نقل می‌شوند، یا به تعبیر حریری - چنان که در مقدمه «مقامات» آورده - «گزارش کردن چیزی از قول کسی» که میان روایت‌پردازی ادبی و داستان‌گویی شفاهی نوسان می‌کند. ساختار قصه‌های او ترکیبی است از نمایش و گفتار، یا «بوطیقا» و خطابه، البته در مفهوم ارسطویی آنکه‌‌ همان آینه‌داری در برابر واقعیت باشد. زبان او نیز ساده و برگرفته از ترکیبات و اصطلاحات و مثل‌های رایج در تداول عوام است که لحنی عموماً شوخ‌طبعانه دارد. به این اعتبار اگر بخواهیم از جایگاه پرویزی در میان نسل اول نویسندگان ایرانی سخن بگوییم می‌توانیم او را در کنار جمال‌زاده بگذاریم، و نه در کنار هدایت و علوی یا چوبک....
گفت وگوی رضا شبانکاره با محمد بهارلو

۰۹:۳۱:۰۷

قصه عینکم

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گوئی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه‌ی اول حافظه‌ام باقی است.
تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خیال می‌کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگی‌مأبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ که خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و کراوات از پاریس وارد می‌کرد و در تجدد افراط داشت، به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دائی جان به واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می‌گذارند....
نویسنده: رسول پرویزی

۰۷:۵۸:۴۶

سه یار دبستانی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

و راستى این‌طور است. همینکه دست آدم بدامن ساقى سیمین ساق افتاد رشته تسبیح سهل است رشته مودت گسسته مى شود گاهى قتل وجنجال و خودکشى و رسوائى‌هاى دیگر راه می‌افتد و بزن بزنى درگیر می‌شود که آن طرفش پیدا نیست.
سه نفر بودیم هر سه محصل دوره ادبى بودیم شب و روزمان باهم می‌گذشت. به قول شاعر درخت دوستى نشانده بودیم و چنان هر روز و هر ساعت آبیاریش می‌کردیم که تناور و شاداب و درخشان شده بود. چه روزهاى خوشى داشتیم، کتاب حافظ، تاریخ ادبیات، تاریخ تمدن ملل قدیم و جدید را برمی‌داشتیم، چند پتو یک خربزه گرگاب، کمى پنیر و چند نان سنگک یارش مى‌کردیم و زیر درخت پاى جوى رکن آباد می‌لمیدیم دنیا در تصرف‌مان بود، غمى نداشتیم، آزاد و بى‌نیاز بودیم، مى‌خواندیم، مى‌گفتیم،می‌خندیدیم، درس حاضر می‌کردیم و چون خسته می‌شدیم برای آینده "کثیف فعلى "آرزوهائى کرده از حافظ فال می‌گرفتیم....
نویسنده: رسول پرویزی

۰۴:۱۸:۳۸