با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم....
نویسنده: محمدرضا صفدری