تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنایت دست زده و بارها حکم دستگیریش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکری از ژاندارم و کارآگاه در پی‌اش می‌گشت سوگند یاد کرده‌بود که نگذارد دستگیر شود. راستی هم تا زنده بود دست کسی به او نرسید . آخرین خونی که کرد قتل نهمش بود یعنی ژاندارمی که آمده‌بود دستگیرش کند. البته ژاندارم از پای درآمد ولی خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بی‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدین ترتیب :به صورت ظاهر از کیفیت زمینی جان به در برد.
اجل چنان ناگهانی فرا رسید که کوگلر حتی فرصت درد کشیدن پیدا نکرد. همین که روانش قالب تن را تهی کرد ،به آن جهان دیگر شتافت جهانی خارج از فضا، جهانی خاکستری ، ببی‌نهایت خلوت و خاموش ، با غرابتی شگفتی آور ؛ منتها اسبا شگفتی وی نشد . برای مردی که حتی زندان‌های آمریکا را پشت سر گذرانیده باشد آن دنیا هم ، در، بر همان پاشنه می‌گردد که این یکی ، و هر کسی می‌تواند با کمی تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا....
نویسنده: کارل چاپک